تبليغاتX
برش‌هاي كوتاه
یاداشت هایی در باره سینما و موسیقی

لهو و لهب

نگاه كن، اين چند روزه عزاداري، برنامه‌ آگهي‌هاي تبليغاتي در صدا و سيما پخش نشد. گفتم اين برنامه‌ها شايد لهو و لهب است كه مناسب براي اين روزها نيست. گفت پس در تمامي روزها در صدا و سيما لهو و لهب پخش ميكند.

نگاه كن اين چند روزه عزاداري سريال‌هاي ماه مبارك را قطع ميكند و سريال ويژه پخش مي‌كند. گفتم، اين سريال و آن سريال‌ها فقط نامش ويژه است. همه سريال‌ها، قتل و زندان و بيمارستان و گريه‌زاري و مراسم بهشت زهرا و . . . يك‌سان ساخته مي‌شود. نه سريال‌هاي مذهبي. به هرحال اين روزها كه در توبه باز است، صدا و سيما ما مي‌تواند استغفار كند.

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1390ساعت 17:36  توسط سعيد كاشفي  | 

سقوط يك فرشته

بگوييد سقوط يك فيلم‌بردار تلويزيوني. يا بهتر اين كه بگوييد سقوط يك كارگردان تلويزيوني. اين سريالي كه پخش مي‌شود ( سقوط یک فرشته )، انقدر درخشندگي‌اش ( شارپ نس ) كم است كه تصوير را به سختي نگاه كرد. كارگردان ما گويا نمي‌داند درخشندگي تلويزيون چه اندازه بايد نور بدهند تا مخاطب نگاه كند. داخلي‌‌ها كه هيچ، بلكه خارجي‌ها هم نور و رنگ ندارد. چه شجاعتي فيلم‌بردار مان توانسته چراغ‌ها نور پردازي را خاموش كند تا ابداعي چنين به نمايش بگذارد كه كسي داستان را نمي بيند. آهاي ناظر فني، كجا بودي؟.

+ نوشته شده در  چهارم شهریور 1390ساعت 17:33  توسط سعيد كاشفي  | 

از عشق مردن.

در ميدان تير به يك درخت مرا بسته‌اند. روبروي‌‌اش يك گروه سرباز با اسلحه، و كنارش فرمانده گردان  قرار دارد. فرمانده مي‌گويد: با سه شماره اعلام مي كنم كه اگر به‌توانيد به‌ترين فيلم عمرت را انتخاب كنيد، مي‌تواني آزاد شوي. وگرنه، اعدام مي‌شوي. آماده‌اي؟ گروهان به‌رديف،........ سربازها اسلحه‌هايشان را نشانه مي‌گيرند. فرمانده بدون رودروايستي چشم به چشمم دوخته است و فرياد مي‌زند: يك.

با خود مي‌گويم: اين كه نمي‌شود يك فيلم را در طول عمري كه صدها فيلم ديده‌ام به‌توانم انتخاب كنم. گويا جدي‌ست و راه درويي ندارم. به ذهنم نگاه مي كنم آخرين ده فيلمي را كه انتخاب كرده‌ام در شماره 400 ماهنامه فيلم به چاپ رسيده است. با سرعت ورق ميزنم و صفحه 48 را باز مي‌كنم. در قسمت فيلم‌هاي خارجي كه نوشته‌ام (بدون ترتيب) 2001 : يك اوديسه فضايي 0 اينك آخرالزمان 0 در بارانداز 0 باني و كلايد 0 كابوي نيمه شب 0 اين گروه خشن 0  آگرانديسمان 0 ايزي رايدر 0  داستان وست سايد 0 بعضي‌ها داغشو دوست دارند. اين ده فيلم، چند روز وقت مرا گرفت تا به‌طور نسبي رضايت‌ام را اعلام كنم، حالا چه‌گونه با سه شماره به‌ترين  فيلم عمرم را انتخاب كنم. شروع كردم به خط زدن فيلم‌هايي كه با چشم‌هاي خيس، دونه به دونه، كنار گذاشتم. يك باره فرمانده ميدان فرياد زد: دو. به فرمانده و سربازان كه نگاه مي‌كردم، گويا شوخي در كار نيست. اما سرانجام مختوم زندگي‌ام به دو فيلم بسنده كردم. فيلم استنلي كبير و فيلم آنتونيوني بزرگ. دو نفري كه روي كفه ترازو از كارگرداني و فيلم‌هايي كه ازشان ديده‌ام، وزن كنم، هردو يكي‌ست. مهم‌تر هردو فيلم دريك سال (1968) اكران شدند. يكي‌اش فيلم فيلم 2001 : يك اوديسه فضايي و فيلم ديگر‌اش ساخته اگرانديسمان است. اين دو فيلم در طول زندگي‌ سينمايي‌ام هميشه تاثير گذار بوده و هست. حتي داستان اين دو فيلم را در شماره‌هاي ماهنامه فيلم توصيف كرده‌ام كه چه حال وهوايي داشته‌ام. در باره 2001، ..... به ياد مي‌آورم در سينما اتلانتيك با سيستم سينه‌راما كه پايم را كه از كفش تازه‌ام زخم كرده بود و در هنگام فيلم از ياد برده بودم و .......... در باره اگرانديسمان هم نوشته بودم كه پس از خروج از سالن مست و شيدا در خيابان‌ها بدون برنامه راه مي رفتم. حالا چه‌گونه مي توانم يكي را چشم پوشي كنم. فرياد زدم: فرمانده، يك كمي وقت لازم دارم. فرمانده با آشفتگي فرياد زد، بي‌حرف.

برداشت اول، نمي‌توانم يكي را انتخاب كنم. و بعد وقت را از دست مي‌دهم، بعدتر بدون صدا، ورود سرب داغ به داخل ذهن‌ام،  آخرين تجربه زندگي‌ام انجام مي‌دهم............و كات.

برداشت دوم، قبل از صداي فرمانده، مي‌گويم، صبر كنيد، يافتم، يافتم، يافتم. فرمانده مي‌آيد و مي‌گويد، چه‌شد. مي گويم ، فيلم 2001، يك اوديسه فضايي..........بلافاصله اسلحه‌ها را غلاف مي‌كنند و كات.

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1390ساعت 17:20  توسط سعيد كاشفي  | 

سینما و موسیقی و نوستالژیا.

وقتي كه پانزده سال داشتم (۱۳۴۱ ) و به گذشته نگاه ميكنم. آنچه در ذهنم نقش گرفته است، موسيقي و سينماست. پدرم علاقمند به سینما بود. سرگرمی خانواده های متوسط مشتریان سالن های سینما بودند. ما هم یکی از آنها. یک هفته در میان فیلم می دیدیم .بشتر فیلم های خارجی را نگاه می کردیم. وقتی که در خانه روزنامه خوان باشند، هواسشان بود که چه فیلم هایی قرار است اکران شود. فیلم هایی اولیه که به یاد دارم از این قرار است. هفت عروس برای هفت برادر. آیوانهو. هلن قهرمان تروا.  سامسون و دلیله. دزد سرخ پوش.جدال در آفتاب.برنج تلخ. برف های کیلیمانجارو.گروهبان یورک. هواسهای امپراطور. مزد ترس. خرقه. موگامبو و فیلم های از یاد رفته حتی فیلم های هندی اش.آواره و آقای چهارصدو بیست با اشتراک نرگس و راج کاپور.فیلم های ایرانی هم بود.چهار راه حوادث. شب نشینی در جهنم.یک قدم تا مرگ. امیرارسلان نامدار . اما فیلم های ایرانی اش نسبت به خارجی هاش خیلی کم بود.آن موقع فیلم های ایرانی خیلی ضعیف و عقب افتاده بود ( نسبت به فیلم های خارجی ). اما سینماهای ایران نسبت به ساختمان های شهر جلوتر بود. خوب، سینماست دیگه. قدیم ها به سینما ایران و رکس و متروپل می رفتیم. بعد ها افتادیم به سینماهایی مثل تاج و رویال بعدش هم دیانا و پلازا به خصوص مولن روژ که بهترین فیلم های عمرم را دیدم. وایکینگ ها. سه سکه در چشمه.طلای ناپل.وراکروز.مردی از لارامی.قهوه خانه ماه اوت.سلطان و من. ده فرمان که اولین فیلم سه ساعته را که دیدم. پل رودخانه کوایی. جدال در اوکی کرال. افسانه گم شده گان.از سینماهای دیگری هم دیده ام که در خاطرات سینمایی ام نقش گرفته است.بوی خوش موفقیت. غول.و خدا زن را آفرید. با با لنگ دراز.موبی دیک.جنگ و صلح.یاغی بی هدف.مردی که زیاد می دانست.کنتس پابرهنه.پنجره عقبی.سینمای ایران هر چند فیلم های ایرانی راهم می دیدم اما در ذهنم ماندگاری ندارد.

نیمه دیگرم موسیقی ست. در ده سال اول علاقمندی به همه سبک را داشتم. الا موسیقی ایرانی سنتی آن هم موسیقی کند بطحی و کشدار که خیلی ها حال می کردند. دلکش و مرضیه و الهه که اصلا، گاهی پوران ( بانو ناشناس )، گاهی گل نراقی و جبلی و دیگران که زمزمه هایی از رادیو پخش می شد.اما یک ضبط صوت کوچک با چند نوار ضبط در خانه مان پیدا شد. آهنگ های آمریکایی و ایتالیای و آمریکای جنوبی بود که می شنویدیم. علاقمندی به این موسیقی ها مرا جذب کرد. وقتی که هفت هشت سالم بودم که در یک عروسی رقص تویست را دیدم، متوجه شدم این ریتم ها و این آواهای پر از انرژی بود که مرا مجذوب کرد و بعد به دنبال این اهنگ ها رفتم و هم چون فیلم در ذهنم سرازیر می شد. بعد ها که بزرگتر شدم. خواننده هایی که به یادم مانده. ناتکینگ کول . الویس پریسلی .پل آنکا . فرانسوی اش ،ادیت پیاف .آلن بقیه . دالیا .ایتالیایی اش. مینا . آدریانو چلنتانو . ریتا پاونه و کلی خوانندگانی که یا نمی شناختم یا از یاد رفته ام.

مهم ترین خاطره زندگی ام روزی که تلویزیون به خانه مان آمد. همان چهار پنج ساعت برنامه ای پخش می شد از اول و اخر برنامه را نگاه می کردیم. بلاخره سر و صدای پدرمان در آمد که: درس خواندن چی میشه ؟. به هر حال وقتی که علاقمندی به فیلم و موسیقی در حال افزایش بود، تلویزیون هم وقت اضافه برای درس نخواندن بود.

+ نوشته شده در  دوم تیر 1390ساعت 16:44  توسط سعيد كاشفي  | 

ضد خاطرات سينما راديوسيتي.

 ماجراي پرندگان راديوسيتي را شايد به‌ياد داشته باشيد. برخي‌ها شنيده‌اند. برخي در نشريات سينمايي خوانده‌اند. برخي هم هنوز خبر ندارند. اين ماجراي سينمايي در سال   1344 شمسي در تهران اتفاق افتاد. اگر از جزئياتش خبر داشته باشيد، نقلش هنوز تعريفي‌ست. چون كه در آن زمان و در آن سينما و در بالكن همان سينما و در سانس دوم آن روز، حضور فعال داشتم،  به‌همين خاطر مي‌توانم با شهامت توضيح دهم. در دوران 17 سالگي‌‌مان كه برو بچه‌هاي دبيرستاني پنج‌شنبه‌ها بعد از ظهر تعطيل بود. بهترين زماني بود كه دسته جمعي مي‌رفتيم به سينما.  من در دبيرستان علوم ( خيابان ويلاي شمالي ) تحصيل مي كردم. دوستان‌مان در دبيرستان البرز و رفتند. وبرخي هم در دبيرستان مدائن مشغول بودند. در واقع از چهار راه کالج تا چهار راه پهلوی ( ولی عصر ) بروبچه ها همدیگر را می دیدند و رفیق بودند.

در اين پنج‌شنبه‌ها، قرارمان اين بود كه همگي دور هم جمع مي‌شويم و مي‌رفتيم سينما راديوسیتي. حالا هرفلمي كه اكران شده بود. هر هفته عادت هميشگي ما بود.  دست‌‌كم بيست نفر و گاهي هم بيش‌تر، مي رفتيم توي صف بالكن و كنار گيشه و خريد بليت. چرا بالكن؟. براي اين‌كه جاي دنجي بود و هر كاري مي‌خواستيم، انجام به‌دهيم. وقتي مي رفتيم سالن، هر فيلمي باشد مهم نبود. مهم خنده و شوخي سر‌به‌سر گذاشتن بود. فيلم كه شروع مي‌شد، هنرمندان شعبده‌بازمان ( دوستان‌مان ) ابزار كارشان را آغاز مي‌كردند. فرشيد در سكوت فيلم آروغ مي زد، بلند و طولاني هم‌چون بلندگو، دوستان همه دست مي‌زدند و دوست ما را تشويق مي‌كردند.. در يك لحظه عاشقانه از فيلم، فريدون بلند مي‌شد و مي ايستاد و فرياد مي زد  ( با صداي هيتلر و با زبان بي ربط آلماني ) سخنراني مي كرد. بروبچه‌ها:  احسن، احسن و كف و سوت زدن. يكي ساعت زنگ دار از نوع چيني‌اش را در مي‌آورد و در لحظه حساس فيلم به صدا در مي‌آورد. يكي مثل تماشاگر فيلم سينما پاراديزو از بالكن ( با عرض معذرت ) تف مي انداخت روي تماشگران پائين. آنقدر سرو‌صداي دوستان‌مان زياد مي شد كه، يك باره كنترل‌چي سينما در بالكن با چراغ قوه مي آمد و با صداي بلند مي‌گفت: ساكت، مردم دارن فيلم نگاه مي‌كنن، ميام همه را بيرون مي كنم‌ها. ( صداي شيشكي). اين سريالي بود كه، مدت‌ها در اين سينما اجرا مي‌شد. بعدها كه در تهران معروف شده بود، برو.بچه‌ه‌هاي ديگري اضافه شده بودند و هركسي كه هنري داشته به معرض نمايش مي گذاشتند.

  در روز موعود، كه فیلم پرندگان الفرد هیچکاک اكران شده‌بود. بيست سي نفر دوستان با همراه كساني ديگر، تقريبا تمام صندلي‌هاي بالكن سينما راديوسيتي را اشغال كرده‌بودند.  يكي از دوستان‌مان اطلاع داد كه، امروز دوست‌مان، تو سينما فيل هوا مي‌كند. گفتم، چه‌طوري؟. گفت، صبر كن، خواهي ديد. فيلم كه شروع شد، فيلم دوستان‌مان هم شروع شد. صدا و موسيقي و افكت هايي كه  همه رقم اجرا مي شد . جديدترين‌اش صداي منوچهر خواننده با آهنگ كلاغ‌ها كه يكي مي‌خواند. هر صحنه‌اي از كلاغ را ديده مي‌شد، دوستان جملگي هم‌چون موسيقي فيلم با شعر منوچهر سخايي، همراه مي‌شدند . البته، افكت‌هاي خودشان را هم نمايش مي‌دادنند، به عنوان مثال، صداي وقع وقع صحاب، آوازهاي عاشقانه. صداي زنگوله و هرچي كه فكر نكرده باشي، مهيا بود.  اما در اواخر فيلم كه حمله پرنده‌ها اغاز شد، يكي از دوستان‌مان با صداي بلند گفت: حمله، حمله. بعد يك‌هو دوتا كفتر خوشكل از داخل كت‌اش بيرون آورد و آن‌ها را هوا كرد. فيلم و واقعيت يكي شد. كفترهاي بيچاره نمي‌دانستند چه‌كنند. اين طرف و آن طرف مي‌رفتند و صداي بالهاي‌شان با افكت‌هاي فيلم ميكس مي‌شد.  قضيه وقتي اتفاق افتاد كه تماشاگران رديف پائين به خاطر نديدن فيلم‌شان و تماشاگران بالكن  فضاي سينما را  آشفته‌كرده‌اند،  شروع به رد و بدل كردن انواع و اقسام فحاشي مشغول شدند. از فحش‌هاي بي‌تريبت و بي‌ادب آغاز مي‌شود تا چيزهاي بد و بدتر. از طرف ديگر كفترهاي رها شده و فيلم آقاي هیچکاک كه معطل مانده بوده، كه يك مرتبه ، چراغ‌هاي سالن روشن و فيلم روي پرده خاموش شد.  بعد درب‌هاي بالكن باز شد و كنترلچي و چندتا پاسبان داخل آمدند و و همه‌مان را  انداختندبيرون .

اما آخر و عاقبت اين كار را به‌ياد ندارم. اما به خاطر دارم که، ديگر هيچ وقت اين اوباش بي تربيت ( ! ) در اين سينما جمع نشدند.      

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1390ساعت 20:20  توسط سعيد كاشفي  | 

بوي عطر كتاب

نمايشگاه كتاب تهران 1390

نمايشگاه كتاب عرضه نمايش كتاب است. يعني ديدن و نگاه كردن نمايش است. اين‌جا قصه‌اش كتاب است. حالا چرا بحث كتاب‌فروشي هم اضافه شده كسي حوصله دارد بيايد و مباحثه كند. به هر حال ديدن كتاب و نمايش‌ آن كار لذت است. داخل نمايشگاه كه مي‌روي بوي عطر كتاب آدم را مست مي‌كند. اگر به‌خواهيد بوي عطر را احساس كنيد، به‌رويد فيلم ( عطر – سرگذشت يك قاتل، ساخته تام تيكور ) را نگاه كنيد تا متوجه منظورم به‌شويد. بوي كتاب و كاغذ نو حال خاصي دارد كه از بچه‌گي‌مان بوی كتاب و كاغذ همراه‌مان بوده است. اين نمايشگاه‌ها اگر اهل كتاب هم نباشي مي‌توانيد اين بوي نوستالژيك را از چند قدمي استشمام مي‌كنيد. داخل نمايشگاه كه مي شويد احساس ناخنك زدن داريم. اول يك نگاه، بعد دستي به‌كتاب و بعد ورق زدن صفحاتي از كتاب،  اين‌ها همه برآيند حس بويايي و لامسه است. چه نمايش باشكوهي‌ست. بعد اين همه كتاب را كه مي بيني آرزو مي كني اين همه كتاب را داشته باشيد. بعد با خودمان مي‌گوييم، اي كاش اين قدر پول داشتيم و مي‌خريديم. آن وقت مي گوييم، با اين آپارتمان‌‌هايي كه جايي براي داشتن كتاب‌خانه اين طوري وجود ندارد، چه بايد كرد. تازه اگر داشته باشيم كي وقت و حوصله خواندن اين همه كتاب را دارد. پس آرزو مي كنيم مثل ديويد، ربات شخصيت فيلم هوش مصنوعي اسپيلبرگ كه در سكانسي تمامي كتاب‌هاي اساسي را در عرض چند ثانيه مي خواند و به ذهن مي‌سپرد. به اندازه يك كتابخانه بزرگ كه در حافظه‌اش نگه‌داري مي‌كرد. مثل همين نمايشگاه. ما هم آرزوهايي داريم. اي كاش ما ديويد بوديم.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 20:46  توسط سعيد كاشفي  | 


شب سوخته‌دلان.

شب گذشته، شب سوخته دلان بود. شبي كه دوستان سوخته‌دل، چهلمين روز در گذشت رضا صفدري بود. كسي كه بزرگ مرد و دريا‌دلي كه دل همه دوستانش را سوزاند و رفت. و ديشب شبي بود كه دوستانش به ياد خاطراتش به سوگ نشسته بودند. شب از دست رفتن عزيزي بودي كه جايش خالي‌ بود. من اما مطلب كوتاهي با عنوان ، بهار از دست‌هايمان پر زد و رفت، نوشتم كه در شماره 425 ماهنامه فيلم به چاپ رسيد. اما كار مهمي نمي‌توان كرد. سال‌هاي پيش‌چند بار از رضا خواسته بودم كه بيا يك مصاحبه‌اي در ماهنامه فيلم انجام به‌دهيم تا مردم به ياد داشته باشند و بدانند اين همه برنامه هاي گرم و پرطراوت را رضا صفدري ساخته است. بدانند كه تيتراژ‌هاي تلويزيوني، كليپ و ووله معني‌اش چيست و چه تاثيراتي دارد. اما رضا با همان حجب و حيا خاصش مي‌گفت، باشه يه وقت ديگه. اين وقت هيچ كار ميسر نشد.

 پس از برنامه شب‌هاي تابستان كه بخش شد، يك كليپ تابستانه ساخته و اجرا شدكه ازش پرسيدم، اين كار كيست؟. گفت كار من است. گفتم كارت محشر است. چه‌گونه توانسته‌اي شعر سهراب سپهري را تصويري كنيد. گفت ، چه طور. گفتم  دست تابستان يك بادبزن پيدا بود. گفت عجب!؟. در اين كليپ ( ووله؟ ) روايت مي‌كرد ، دوربين هرجايي كه مي‌رفت، تعدادي ازآدم‌ها مشغول با بادبزن‌ براي خنك كردن خودشان بودند. در اتوبوس، پياده‌رو، پارك، كوهسار و جاهايي ديگر و همراه با موسيقي انرژيك چشم آذر بود كه  مخاطب را شگفت زده مي‌كرد.گفتم، واقعا از آشنايي يك ساله تو  خوشحالم. اين همه ساختار‌شكني، اين همه مدرنيته. گفت از شما‌ها ياد گرفته‌ام. بعد من چندتا طرح براي كليپ و ووله بهش دادم. گفت بيا خودت كار كن. گفتم من!؟. يك كليپ تصويري را ساختم. داستانش از اين قرار بود كه تصاوير و موسيقي در گرما گرم تابستان يك هندوانه بزرگ از آسمان به زمين ميايد و مردم را سيراب ميكند. اين كليپ در سراسر تابستان پخش مي‌شد. با همين كار سبب شد تا هشتاد درصد با كارهاي او ‌كار كار كردم. اما حالا كه نيست چه كسي مي‌تواند طرح‌هاي مرا مهر تائيد بزند.

شب سوخته‌دلان بود. پس از مراسم خواندن اشعار مذهبي و دعا، چيزي كه هميشه در اين مراسم حضور داشتم، با خود مي‌گفتم، اي كاش كسي در اين مراسم در باره اخلاق و صفات در گذشته سخنراني كنند. اما آرزويي بود كه هميشه در ذهنم زنده مي‌كرد. اما در شب چهلم رضا صفدري به وقوع پيوست. گويا دستي از آسمان روي اين مراسم كشيده شده بود كه مي‌خواست ذهن ساختار‌شكني رضا را كنار سوخته‌دلانش به نمايش بگذارد. و شد. يكي از مجريان راديو پشت ميكرفون قرار گرفت و گفت، به خاطر روح هنرمندي رضا صفدري، به‌ايستيد و يك دقيقه روح او را تشويق كنيد.و كردند و صلوات فرستادند. بعد به ترتيب دوستان مي‌آمدند و چند كلمه در باره رضا صحبت كردند. كسي خاطره گفت، كسي شعر. و با همراهي سوخته‌دلان رضا، شب بي‌انتهايي شد. هنگام خداحافظي، كسي سي‌دي‌ي  تصاوير و صداي رضا صفدري همراه‌شان كرد.

به آسمان كه نگاه مي‌كردم لبخند پرمعني رضا را مي‌ديدم و با خود مي‌گفتم، تو هميشه در قلب من ميماني. روحش شاد.

+ نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 23:57  توسط سعيد كاشفي  | 

اين فقط يك نظريه است.

 كتاب‌هايي كه در باره تاريخ سينما نوشته‌اند، به گمانم منتقدان فراموش كرده‌اند كه اين تاريخ احتياج به اصلاحاتي دارد. وقتي كه به اين تاريخ  نگاه مي‌كنيم، درميابيم كه دو بحش مهم  چون، سينماي صامت و سينماي كلاسيك بررسي و تثبيت ‌شده است.. سينماي صامت به طور كلي  مشخصه مهمش نداشتن صدا در اين صنعت است. كه در سال 1930 ، صدا به سينما اضافه شد. اما بعد از آن منتقدان و پژوهشگران را اين دوران را سينماي كلاسيك نام گذاري كردند. اما تا به‌حال اين دوران تازه را نام‌گذاري نكرده‌اند.  توجه داريم كه فيلم‌هاي اكسپرسيونيسم آلمان، نئو رئالسيم ايتاليا، استالينيسم روسيه و رئاليسم عاشقانه فرانسوي  در تاريخ سينما به يادگار مانده ، اما غرض از نام يك دوران سينماي كلي اين روزگار است.

 هر دوراني كه احتياج به تعغيراتي پيش مي‌آيد، ملزم به آشنايي با فلسفه و علم مي‌شود و با همراهي تجربه و آزمايش روبه روي‌ ديگران قرار مي گيرد. و با دوراني تازه و نامي تازه معرفي مي‌شود. اما در باره سينما كه پيش مي‌آيد  در ميابيم كه هنر و تكنولوژيك آن  به‌جايي  رسيده  كه  با سينماي كلاسيك به كلي با سينماي اين روزها متمايز است.  اما داخل سبك تازه‌ سينما كه مي‌شويم، مهم‌ترين نظريه‌اش، همان نظريه اندره بازن و تجربه‌هاي دوستان فرانسوي‌شان بودندكه به گمانم دوران تازه‌اي از سينما را روبه‌روي‌مان گذاشتند. از روي ديگر تلويزيون همه‌گير شد. هنرمندان و تكنيسين‌هاي سينما دست به كار شدند. فيلم‌برداري را از استوديوها بيرون بردند و تصاوير ملموس زندگي را نمايش دادند. اما هنوز دوران سينماي كلاسيك بود. هرچند اصول اساسي سينما برقرار بود اما رنگ و رويي بسيار زيبا و تاثير گذار يافت. گويي از يك سالن نمايش به سالن ديگري نقل مكان شده است. فيلم‌نامه مردمي و واقع گرايي موج مي‌زد. تكنيك سينما از فيلم‌برداري و صدا و تدوين و گريم و چيزهايي ديگر ارتقا يافته است. اين تعغيراتي مهمي كه در زمينه سينما پيش آمده، احتياج مبرمي به اصلاحاتي داريم. يكي از مهم‌ترين‌آن تعغير نام گذاري سينماي كلاسيك  به دوره‌اي كه بحث شده است پرداخت.

مشخصات عبور از سينماي كلاسيك به سينماي تازه، بسيار سخت است كه به‌توانيم از يك نقطه آغاز را نشان داد. چرا كه هميشه در تغعيراتي از يك سبك  يا يك نظريه و يا يك موضوع علمي ديگر آغاز مي‌شود، هميشه به آرامي ( ديزالو ) به سوي ديگر مي‌‌رود. اما از سال‌هاي 60 به بعد كه نگاه مي كني اين نو سينما را به‌جرئت مي توان ادعا كنيم  كه اين سينما ، سينماي كلاسيك نيست. به همين خاطر پيشنهاد مي‌كنم كه آغاز دهه شصت ميلادي را سينماي نئوكلاسيك معرفي ‌كنيم. بعد كه اين دوران را دريافتيم شايد صداي فيلم‌هاي مدرن را هم به گوشمان به‌رسده باشیم.

  به هرحال اين نظريه‌اي‌ست كه پيشنهاد كرده‌ام. البته فرضيه‌اي چرك نويس شده است. اما به گمانم حالا وقت آن رسيده باشد تا منتقدان و پژوهشگران سينما به‌توانند اظهار نظر كنند.

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1390ساعت 21:48  توسط سعيد كاشفي  | 

جن آمده !. ( 2  )

سرانجام، هوپر و جن و دارودسته‌اش به دوبي آمدند. انتظار زياد ازحد شد، اما توانستم صحنه فيلم‌برداري جن را به‌بينم. پس از 30 كيلومتر راه از دوبي كه گذشتيم، چادر بزرگي به چشم مي رسيد. چادري با وسعتي 1000 متر در يكي از بيابان‌هاي اطراف دوبي برپا شده بود. لشگر فيلم‌سازي برقرار بود. چادرهاي كوچكي هم بود كه يكي آشپزخانه سيار داشت و ديگري بخش گريم بود و چادرهايي براي لباس و بازيگران و قسمت‌هاي ديگر. كه دست‌كم 100 نفر دست‌اندركاران اين فيلم مشاركت دارند. از تهيه‌كننده و كارگردان و فيلم بردار و صدابردار و دستياران گرفته تا بازيگران و عوامل  و . . . . . . حضور داشتند. بنده هم كنار پسرم ( صدابردار فيلم ) نظاره‌گر بودم. سكانسي كه آماده فيلم‌برداري شده بود، صحنه تصادف دو ماشين بود و بازيگران تمرين مي‌كردند. تمرين فيلم‌برداري آغاز شد. از اين‌جا شروع مي‌شود كه، دو ماشين در حالت تصادف است و بعد اين دو با ماشين درحالت دنده عقب حركت مي كنند. گويا يك صحنه در حال ريورز شدن است. من كه چنين چيزي را نه‌ديده بودم. پس از فيلم‌برداري، پسرم نتوانست مرا به هوپر معرفي كند، اما با فيلم‌بردار معروف هاليوود ( جوئل رنسام ) چاق سلامتي كرديم. گفتم، كارتان خيلي فوق‌العاد است. گفت متشكرم اما اين كار، حقه‌اي قديمي‌ست كه در هالي‌وود استفاده مي‌شد. پس از چاپ فيلم با هر سرعتي كه به‌خواهيم حالت طبيبعي را درست ‌كنيم.

اما آقاي تاب هوپر، پيرمرد بشاش وپرانگيزه ( 77 ساله ) روي صندلي كارگرداني‌اش نشسته و  دستورات لازم را صادر مي‌كرد. اين جمعيتي كه مشغول به‌كار‌اند، هيچ كس بي‌كار نبودند. هركسي مشغول به‌كاري. گويا وقت اضافه است و بايد با سرعت به‌دوند. پسرم مي گفت، 14 ساعت كار مي كنيم، بي‌وقفه.

رفتم داخل چادر بزرگ ( پلاتو ). دريايي بود.يك قسمت از ساختمان، هال، راهرو، آشپزخانه و اتاق خواب و . . . .يك قسمت از يك هتل، آسانسور، ورودي هتل، لابي كه همه با ديوارهايي متحرك و بدون سقف ساخته شد بود. بعد يك جاده كوتاه اسفالته ( چهار پنج متري ) كه درپشت آن پرده‌آبي به چشم مي رسيد. يك قسمت هم بخشي از ساختمان مخروبه بسيار قديمي ساخته شده بود. كه در اين پلاتو فيلم‌برداري مي‌شود. حالا بدون تعجب ببين چه نورپردازي‌ها و چه آرك‌ها و چه چراغ‌ها و چه ريل‌ها و چه كرين‌هايي. اين نشانه‌ها از هالي‌وود آورده شده است.

يك صحنه فيلم برداري‌ست. جن سوار بر دود و مه، كنار آسانسور ايستاد و لبخند مي زند. لبخندي به نهايت وحشتناك. گريم محشر است. چنين صورتي هرگز نه‌ديده‌ام. كمي شبيه گريم فيلم جن‌گير است. اما او چيز ديگري‌ست. دوربين با كريني  نرم روي هوا حركت مي‌كند. هوپر روي صندلي نشسته است و فرياد مي‌زند، كات!.

از لشگر فيلم‌سازي كه دور مي‌شوم، با خود مي‌گفتم، پس فيلم‌سازي‌مان با اين فيلم‌سازي‌هاي هالي وود از كجا، تا كجاست؟.   

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1390ساعت 20:54  توسط سعيد كاشفي  | 

جن آمده ! . ( 1 )

وارد فرودگاه دوبي كه شديم، پسرم به استقبال آمد. با ماشين كه مي‌رفتيم، گفت بيا اين هم برنامه سينمايي تو. يك پوشه داد و باز كردم. خلاصه سكانس با نام جن ( djinn ) بود كه كارگردانش آقاي تاب هوپر است. گفت من صدا بردار همين فيلم‌ام. چند روز ديگر شروع مي‌شود. هوپر را مي‌گويند، سلطان وحشت. اولين فيلم سينمايي‌اش به نام كشتار با اره برقي در تكزاس 1974 بوده. فيلم مهم ديگرش به نام پولترگايست 1982 و فيلم‌هاي ديگرش ( نگاه كنيد به سايت  imdb ).  هوپر و دست‌اندركارانش در راس‌الخيمه، خيمه زده اند. لوكيشن‌اش آن جاست. البته قرار شد وقتي براي لوكيشن بعدي ( دبي ) بيايند، در خدمت‌شان خواهم بود !؟.

توليد فيلم جن شروع شده. پسرم تلفني صبحت كرد. مي‌گفت« تاب هوپر چنان با تمهيد‌هاي خاص خودش، دست‌اندركاران را به‌فضاي  ترس و وحشت نزديك كرده كه، همه احساس استرس مي‌كنند. بهش گفتم: پسر جان، كارگردانان هالي‌وودي كهنه‌كار خوب مي‌‌دانند، احساس فيلم را چه‌گونه مي‌سازند تا تماشاگر به راحتي ارتباط برقرار كنند. گفت: آغاز اولين نما، تهيه كنند فيلم مراسم خاصي را اجرا کرد. يك روحاني ، چند آيه از قران در بار جن  قرائت كرد و از حضار خواست تا صلوات به‌‌فرستند، تا جن از اين منطقه خارج شود. (1؟). بعد هم هوپر گفت كه، هركس احساس ترس دارد، تعدادي صليب آماده است مي‌توانيد در گردن‌تان آويزان كنيد. خود هوپر هم يك صليب و يك تسبيح آويزه گردنش كرده بود.

خدا به‌خير بگذرد.

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1390ساعت 19:21  توسط سعيد كاشفي  | 

تبريك عيد نوروز

  اميدواري در سال نو، اين است كه سال دانه‌ها و شكوفه‌ها. سال آفتاب، سال گندم، سال آب و روشني، سال لبخند، سال نيلوفر و ياس،  سال تماشا، سال آواز و عشق باشد.

  دست دوستان و دشمنان را مي‌فشارم و بوسه‌هايي گرم بر گونه‌هاي‌شان مي‌‌نشانم تا در سال تازه پر از صلح و آشتي و شادماني برقرار شود. 

 شايد در همين آغاز سال  1390 ، سال  من و تو باشد.

 سال نو مبارك.

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1389ساعت 11:16  توسط سعيد كاشفي  | 

سينماي شگفت انگيز نو

 ژول ورن، هربرت جرج ولز و بعد‌ها، ايزاك آسيموف و آلدوس هاكسلي،  نوشته‌هاي‌شان را مي ‌خواندم و لذت مي‌بردم. اما در سال 1968 كه فيلم استاد استنلي كوبريك را ديدم، ( 2001 ، يك اوديسه فضايي )،  قرابتي نزديك به اين فيلم و اين مضمون‌هاي  لذت بخش را در يافتم. چرا كه يك حس تخيل و علم و نوگرايي در من بوده  كه زمينه‌اش همين كتاب هاست. به‌ويژه هاكسلي و كتاب دنياي شگفت‌انگيز نو.

 اما سينمايي كه با مضمون‌هاي فضايي و تخيلي كه نگاه مي‌كردم، فارغ از علم و انديشه بود. به همين خاطر علاقمند به دنبال كردن آن نبودم. تا اينكه استيون اسپيلبرگ و فيلم برخورد نزديك از نوع سوم را ديدم، با خود گفتم، اين يكي، علم و تخيل و آسمان‌ها را خوب مي شناسد و همچنان  تكنيك سينما را هم خوب ياد گرفته. هر چند دوستش لوكاس را دوست نداشتم. او بيشتر اهل تيراندازي در كهكشان‌ها بود و فاقد تفكر. اين نوع  فيلم‌ها را گذاشته بودم، فيلم‌هاي فضايي. آخر هنوز هيچ اسمي با عنوان ژانر خاصي معرفي نشده بود. اما وقتي كه فيلم بيگانه رايدلي اسكات در سال 1979  در پوسترهاي تبليغاتي‌اش نوشته‌اند كه، در كهكشان هيچ‌كس تنها نيست، به‌گمانم اين فيلم ارجاع و احترامي به فيلم كوبريك نزديك شده بود. و اين فيلم توانست واژه و ژانر علمي تخيلي را در ادبيات سينمايي به‌يادگار بگذارد. اما چند سال بعد اسكات، فيلم دونده روي تيغ، توانست، فيلم علمي تخيلي فلسفي‌اش را به‌سازد. شايد چهل سال بايد مي گذشت كه فيلم جيمز كامرون، آواتارش را به‌سازد. تا اين فيلم معنايي علمي تخيلي فلسفي را به‌معرض نمايش بگذارد. اما جدا از اين كه خواسته بودم علاقمندي به اين فيلم‌ها را گوشزد كنم، مهم‌ترش، اين بود كه به‌گويم، رسم رسوم اين زمانه تعغيرات عمده‌اي در جريان است كه صنعت سينما را دگرگون كرده. چه از نظر داستان‌، چه از نظر ساخت و ساز و هم از نظر درك سينما و هم مخاطب. شايد ديگر سينماي هنري كه با نشانه‌گذاري‌هايي از آنتونيوني و فلليني و . . .  ترجمان نويي است كه سينما را به راهبردي تازه قدم مي‌گذارند. و در اين مسير فيلم ساز و مخاطب را به‌‌نقطه‌اي ديگر مي‌انديشند كه سينما در حال خداحافظي از رمان‌ها و تاتر‌يكال كهنه‌اند و با وضعيت تكنيك‌ي‌شان توانستند سينماي تعغير يافته‌اي، همراه با سينماگران و مخاطب‌شان به پيش مي‌روند. نگاه كنيد به فيلم‌هايي هم چون، سولاريس ( تاركوفسكي). جنگ ستارگان ( لوكاس). هوش مصنوعي ( اسپيلبرگ).  ماتريكس ( بلاچوفسكي). طلوع خورشيد ( بويل) و . . که فيلم آواتار كليد دروازه سينماي جديد است.

 اما امروز دنياي شگفت انگيز نوست.  زمانه‌اي‌  كه دنياي ديجيتال و كامپيوتر در سينما نشانه گرفته  و مخاطب هم از سمت دنياي آينده نگاه مي كند، بنابر اين،  براي ايستادن در صف طويل سينما براي ديدن سينمايي از جنس تكرار جايگاهي ندارند. اينك در دوره دوم سينما پنجره‌اي باز شده كه‌ فيلم‌هايش از جنس زمانه است. فيلم‌سازاني كه از دورها رصد مي‌كنند و تماشاگراني كه در انتظار سينماي شگفت انگيز نو هستند.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 16:42  توسط سعيد كاشفي  | 

 سخنراني تام هوپر

 پيش از مراسم هشتاد و سومين سال اسكار، راي نهايي را براي به‌ترين فيلم‌ها به شبكه اجتمايي ديويد فينچر، قو سياه آرونوفسكي، سرآغاز كريستوفر نولان، شهامت واقعي برادران كوئن، 127 ساعت دني بويل  و سخنراني پادشاه تام هوپر داده شد.  اما راي بيش‌ترش از آن شبكه اجتماعي و قو سياه بود كه در وبلاگ‌ها به چشم مي‌رسيد. به‌جز فيلم سخنراني پادشاه، همه اين فيلم‌ها را ديده يودم. اما در مطلبي كوتاه از راجر ايبرت خواندم كه نوشته:  فيلم سخنراني پادشاه يكي از جوايز اصلي را دريافت خواهد كرد. داستان فيلم را كه مي‌خواندي حرفي از درام اجتمايي و يا بازيگراني معروف و يا كارگرداني با نام و نشان، نبود. البته سليقه ايبرت را قبول داشتم، اما اول سليقه خودم را مزه مزه مي‌كنم. حالا كه بعد از مراسم اسكار و به عنوان به‌ترين فيلم و به‌ترين كارگرداني انتخاب شد. براي اين‌كه بدانم سليقه ايبرت از من كم‌تر است، رفتم ديدن فيلم سخنراني پادشاه. بيش‌ از آن، سعي كردم مراسم جايزه‌ او را ناديده به‌گذارم  و به عنوان يك فيلم انگليسي نگاه كنم. اضافه كنم كه هنوز تام هوپر و شناسنامه حرفه‌اي او را نمي‌شناختم..

جورج ششم ( برتي) پادشاه انگلستان كه لكنت زبان دارد،  در بحراني‌ترين لحظه تاريخي اجبار به يك سحنراني مهم مي‌شود. براي اين كار با بازيگري شكست خورده در هيات پزشك ( لوگ) همراه مي‌شود. لوگ كه به‌دنبال جبران شكست‌هاي زندگي‌اش است سعي بر اين دارد تا  سخنراني پادشاه به خوبي اجرا شود. شاه لكنتي كه از كودكي همراه او بوده  موفق به سخنراني تاثير گذار اين مهم مي‌شود. اما داستان اين قصه كه بيش‌تر به‌درد يك مقاله تاريخي مي‌خورد و نه يك داستان درام و سرگرم كننده، مثل سينما. اما بعد از ديدن فيلم درميابيم كه اين قصه يك خطي با قدرت محسور كننده كارگردانش، چنان ريتم دل‌نشين و سرگرم كننده برپا كرده كه جايي براي تقدير و تشويق پيش مي‌آيد.  فيلمي به‌شدت ميني‌ماليستي‌ست. حداقل قصه، كم‌ترين لوكيش‌ها و سكانس‌ها، كم‌ترين ساده‌گي ‌هاي فيلم، بدون زرق وبرق، بدون جلوه‌هاي ويژه و بي آن‌كه گل‌هاي درشت كه از نظر نشان دادن دست كارگردان در پهنه فيلم و يا استفاده از ديالوگ‌هاي پر آب و تاب، در فيلم ديده نمي‌شود. اما بازي كالين فرث كه جايزه‌اش دريافت كرد، به درستي حق انتخاب از آن اوست. فرث در نهايت سادگي و بدون ادا و اصول در كار عقب افتادگي ( لكنت زبان) به‌خوبي بازي كرده است. به‌ويژه فرث با ارتعاش صدا، تغير لحن و سيماي محجوب و حركات انعطاف پذيرش محشر است. اما هوپر خط اصلي درام را بر اساس صدا گذاشته است. يك طراحي بي‌نظير اعم از استوديوي راديو، ميكرفون، دستگاه‌هاي صوتي هشتاد سال پيش و صداهايي كه به گوش آن زمان مي‌رسيد، پخش از راديو و هدفون‌ها وسالن‌هاي باز و مهم‌تر صداي الكن شاه است كه به‌مدد لوگ و ابزار صوتي، صداي رساي خود را به ملتش اعلام مي‌كند. اما تصوير سازي مهمي كه در فيلم وجود دارد توانسته تنوع و مدرنيته را به نمايش بگذارد. طراحي صحنه آن چنان خالي از ابزار زندگي‌ست كه تاثير گذار قصه مي‌شود. در ( دفتر/ خانه ) لوگ ديوارهاي خالي  پوسته پوسته شده، اسباب مندرس و كهنه كه برآيند شخصيت اوست. اما ظرفيت فيلم از آن روست كه قاب‌هاي غير متعارف و خارج از تراز، به زيبايي به‌نمايش مي‌گذارد. به‌ياد داشته باشيم موسيقي الكسادر دپلا بي آن كه به لذت موسيقيايي آن وابسته باشيم، هم چون تسبيح، دانه به دانه فيلم را به جلو مي‌ كشاند. به این ترتیب، تاپ هوپر همچون سخنراني گوش نواز فيلم،  مخاطب را غرق در روياي سينما مي‌اندازد.

 اما بعد از ديدن  فيلم مي‌توان به سليقه ايبرت در کار فیلم، آفرين گفت.

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1389ساعت 20:2  توسط سعيد كاشفي  | 

مرگ قو

فيلم قو سياه ساخته دارين آرونوفسكي ( 2011  ) با بازي درخشان ناتالي پورتمن كه برای بازی در این فیلم، یک سال زحمت یادگیری رقص باله را انجام داده، در انتظار جایزه اسکار است. 

قو سياه فيلمي پرمايه و منسجم و خوش‌ريتم است. ريتم خوش‌اش به اين خاطر كه، متنش موسيقي‌ست، به ويژه كه موسيقي‌اش از نوع چايكوفسكي‌ باشد. بعدش رقص باله هم كه  نديده باشيم، ياد به‌گيريم و لذتش را به‌بريم. اما ژانرش متنوع و پرهارمونيك است.  دراماتيك و روانشناسانه و تريلر و موزيكال است. فيلم قو سياه موضوعش از اين قرار است كه نينا ( پورتمن) دختركي معصوم و باكره كه در نيويورك زندگي مي‌كرد. از كودكي علاقمند به ‌رقص باله بود كه اين هنر را ياد مي‌گيرفت. آرزويش در اين بود كه يك روز ستاره  معروف باله ‌شود. نينا سرانجام توانست نقش اول باله درياچه قو ، ساخته چايكوفسكي را دريافت كند. نقشي كه در اين باله اجرا مي‌كند، دو نقش متضاد يعني قو سياه و قو سفيد را توامان انجام مي‌دهد. در همين اول فيلم خبري از يك داستان دراماتيك خبر مي‌‌دهد. كه دخترك معصوم  در اين اجتماع هنري و صحنه‌اي قدم بر مي‌دارد. نينا سعي بر آن دارد که، هم نقش ستاره هنري‌اش را به‌انجام برساند و هم اين‌كه در جنگ تباهي و سپيدي پيروز شود. آرونوفسكي براي آن كه افسانه را به واقعيت امروز بدل كند، به شخصيت ضمير نا خوداگاهي با  ضمير ديگرش پل مي‌زند تا نفسي كه مي‌خواهد كشتن درون تباهي را به‌نمايش بگذارد،  به قضاوت مخاطب بسپارد. آرنووفسكي براي تصويرسازي‌اش با كاربردهايي هم چون، ميزانس‌هاي استيليزه، فيلم‌برداري تاثيرگذار، بازي روان و پر قدرت پورتمن و موسيقي همراه با هارموني‌هاي چايكوفسكي ، كه كلينت مانسل ساخته، استفاده با ارزشي به كار برده است.

 در سكانس آخر فيلم، اوج مهارت فيلم در كارگرداني  را مي‌توان دريافت. متن اصلي آن باله درياچه قوست. مولفه‌هايش درام روانشناسانه و رقص و موسيقي كه با كم‌ترين ديالوگ‌هايش  را به مخاطب حيرت‌زده منتقل مي‌كند . اين سكانس از نظر قدرت تاثيرگذاري فيلم و موسيقي كلاسيك، به فيلم آمادئوس، ساخته ميلوش فورمن 1984 نظر كرد. آن‌جايي كه موزارت در بستر مرگ، آخرين اثرش را زمزمه ميكند. اين فيلم هم يك اثر دراماتيك در متن خير و شر به نمايش گذاشته شده بود. حالا فيلم قو سياه  كه درامي روانشناسانه با فيلم‌سازي جوان و با دركي تازه روبه ‌روييم.

يك بار ديگر از بازي درخشان ناتالي پورتمن را تقدير كرد. نگاه كنيد در تمام فيلم گويا هم‌چون پرنده‌اي سبك، چه در رقص هایش و چه در كنش‌ها و واكنش‌هاي زندگیش، پرواز مي‌كند

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1389ساعت 18:5  توسط سعيد كاشفي  | 

استخوان‌هاي دوست‌داشتني

 آقاي پيتر جكسون خيلي دوست داشتني‌ست. اگر اين سري ارباب حلقه‌ها را ديده باشي، به‌راحتي اين حس خوشايندي را درك مي‌كني.  خودم فيلم كينگ كونگ را هم دوست دارم. ميدانيد جكسون، مثل هم‌كارش،استیون اسپيلبرگ است كه بر بال‌هاي كودكي و قصه و فانتزي پرواز مي‌كند. در آخرين كارش در سال 2009 با نام استخوان‌هاي دوست‌داشتني‌ست كه مجموعه‌اي از افكار حس سينمايي‌‌اش به نمايش گذاشته است. استخوان‌هاي دوست‌داشتني بر اساس كتابي نوشته خانم آليس سبالد است (  ترجمه فريده اشرفي . نشر مرواريد . 1384 ) كه در آمريكا فروش بسيار خوبي داشته. داستان اين كتاب در باره دختر نو‌جواني‌ست كه به‌قتل رسيده و از آن دنيا نظاره‌گر اعمال قاتل و خويشاوندانش مي‌باشد. جكسون با خواندن اين كتاب، علاقمندي آن براي ساخت فيلم را اعلام ميكند. هرچند متن قصه بر اساس روياي حزن‌آور به رشته تحرير در آمده است، اما پيتر جكسن اين فيلم را توانسته با تقديم به والديني كه كودكانشان از طريق قاتلين بالفطره به قتل رسانده‌اند، شريك‌ باشد.  اما متن اندوه كتاب سيبالد، جكسون فيلم‌نامه را با فضاي زندگي و وهم و خيال آغشته مي‌كند تا كمي از تلخي قصه را بكاهد. از سوي ديگر فاكتورهاي سينماي خودش را به نمايش بگذارد. استخوان‌هاي دوست‌داشتني فيلمي حرفه‌اي خوش ساخت و به‌قول خودم خاش‌خاشي كه پر از رنگ‌هاي زنده و شفاف و ريتم خوش‌آوا و پر حركت است، هم چون زندگي آزاد سوزان سالمون ( شخصيت اصلي فيلم كه به‌قتل رسيده ) که به‌چشم مي‌رسد. جكسون بخش‌هاي اسپشيال افكت كه چنان در تصاوير فيلم‌برداري شده را با دقت كنار هم گذاشته كه جدا كردن آن‌ها را بي‌معنا مي‌‌سازد. در اين بخش تصاوير افكتيوي ( كامپيوتري ) به‌دقت كاربردي‌ست. گويا هركدام از‌آن يك نقاشي اكسپرسيونيستي‌ ست. درست در ذهن شخصيت فيلم و يا در واقع روياي بهشتي آن كودك است. فيلم تكه‌هايي‌ست كه هم چون پازل به‌دقت كنار يك‌ديگر قرار داده است. جكسون قصه فيلم را چنان با استادي ساخته است كه مخاطب ميان واقعيت و خيال به‌راحتي قدم برمی دارد. مثل زمين و آسمان. مثل زندگي و مرگ است. ارتباط پدر ( بر زمين ) و دخترش ( در آسمان )به  زيبايي تام ارتباط حسي برقرار مي‌كنند. همين كار امتياز ويژه‌‌اي براي اين فيلم است. بعد كه در ابتداي فيلم با يك عكس ( فريم) آغاز مي‌شود، در واقع هر عكس تكه‌اي از زندگي‌ست كه گاهي هم عايد مرگ می شود. با اين كه جكسون  سعي بر آن داشته كه تلخي فيلم را كمي به‌كاهد، اما به‌خاطر موضوع كتاب كه بسيار تلخ و دردناك است، ذهن مخاطب را در گير خود مي‌کند. خوب درک سينما همين است.  فيلم استخوان‌هاي دوست داشتني هم‌چون قهوه تلخي‌ست كه با گوارايي به جان مخاطب مي‌ريزد. اما فيلم پيتر جكسون زنگ تفريحي شاداب‌ و استوار است كه آماده فيلم‌هاي هابيت‌هايش شود.

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1389ساعت 19:40  توسط سعيد كاشفي  | 

جان بري، آهنگ‌ساز سينما درگذشت.

 وقتي كه شون كانري سلانه سلانه قدم بر مي‌دارد و يك‌باره اسلحه‌اش را به تماشاگران شليك ميكند، همان جايي‌ كه شخصيت جيمزباند، تم موسيقيايي‌اش را معرفي مي‌‌كند. قبل از آن سازهاي زهي با قدم‌هاي كانري سينك مي نوازند و بعد همراه با صداي گلوله‌ها، اركستر سمفونيك جان بري با قدرت تمام در جان تماشاگران سينما مي‌ريزد. اگر تماشاگري علاقمند به موسيقي هم باشد، ناگهان از شنيدن يك صداي نشنيده در فضاي سمفونيك خشكش مي‌زند. ساز گيتار برقي با اجراي تك نوازي در چند خط موسيقي شنيده مي‌شود، اين اولين اجرايي‌ست كه در ميانه اركسترهاي سمفونيك كه در آن زمان موسيقي فيلم‌ها عمده كارشان از اركسترهاي كلاسيك بهره‌مند مي‌شدند. اما حالا جان بري در ميانه دهه شصت كه گيتار برقي در اوج كارهاي پاپ شنيده مي‌شد. از اين ساز در موسيقي فيلم‌هاي معمول ستفاده مي‌كند. اما تمي كه در فيلم دكتر نو ( ترنس يانگ 1962 )  بر اساس شخصيت سينمايي جيمز باند ساخت، يكي از تاثير گذارترين موسيقي‌‌هاي فيلم در تاريخ سنماست. البته هفت فيلم با اين سري جيمز باندي؟ را جان بري ساخت. جدا از اين‌ها تم‌هاي سينمايي به ياد ماندني را ساخت كه خوانندگان معروف در سراسر جهان اجرا كرده‌اند. از روسيه تا عشق ، گلد فينگر ، تندربال با صداي شرلي بسي. متولد آزادي با اجراي اندي ويليامز و  سيناترا و ديگران. كابوي نيمه شب با صداي گلن كمبل و . . . .اما بري  موسيقي‌فيلم‌هاي زيبايش را در سراسر جهان  ميليون‌ها صفحه موسيقي‌اش را انتشار داده است. و همچنين او  چهار جايزه اسكار براي بهترين موسيقي متن فيلم را دريافت كرده است. متولد آزادي 1966 ، شير در زمستان 1968 ، از درون آفريقا 1985 و رقص با گرگ‌ها 1990  و جوايز ديگري از گرامي و برنامه‌هاي تلويزيوني.

جان بري به اين خاطر كه ترومپت نواز ماهري بود؛ با سازهاي مسي در اركسترش به‌طور ويژه استفاده مي كرد. براي درک اين ادعا مي‌توان به موسيقي فيلم رقص با گرگ‌ها را شنيد. بري علاقمند به به‌كارگيري از سبك جاز را داشت و در متن فيلم‌هاش به طور نامحسوس استفاده مي‌كرد. به هرحال بري  توانسته است موسيقي فيلم را حال و هواي تازه‌اي را ايجاد كند. از موسيقي كلاسيك گرفته تا جاز و كانتري و پاپ در هم مي‌آميخت.

 جان بري ( 2011  _  1933 ) متولد انگلستان بود. موسيقي را زير نظر فرانسيس جكسون و ويليام روسو تعليم ديده  و سپس به‌عنوان نوازنده ترومپت با گروه‌هاي موسيقي همكاري كرد. بري اولين موسيقي فيلمش را با فيلم ( هرگز اجازه ندهيد ساخته جان گيلرمن 1960 ) آغاز و آخرين كارش با فيلم ( انيگما ساخته مايكل اپتد 2001  ) بوده است. يادش گرامي باد.

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1389ساعت 19:49  توسط سعيد كاشفي  | 

نيمه تاريك ماه

اگر سريال مختارنامه، اعم از كارگرداني، فيلم‌برداري، تدوين، موسيقي، طراحي‌صحنه و هم‌چنين، بازيگرانش را با ارزش بدانيم؟. نيمه ديگرش تاريك است. منظورم اين است كه در بحث صدا بسيار ناكارآمد است. حالا عرض مي‌كنم. اگر به‌خواهم پرونده دوبلاژ ( به ويژه پس از انقلاب به بعد) را باز كنم به جاده‌ هاي مالرو مي‌كشد. اما نیم نگاهي به این پرونده بيندازيم، در ميابيم در صفحه اولش نداشتن علم و تكنيك اين حرفه  است. اين كه مي‌گويند، دوبلاژ ايران حرف اول را مي‌زنند، به‌كل اشتباه است. در جايي نوشته و يا خوانده باشيد كه دوبلاژ در ايتاليا زير خط ايران قدم بر مي‌دارد ؟. صنعت دوبلاژ در ايتاليا، چه از نظر تكنيك وچه از نظر زيبايي شناسي چندين و چند پله جلوتر از ما حركت مي‌كند. چه به‌رسد به وضعيت اسفناك اين روزهاست. از اين بحث كه بگذريم، نگاه كنيد به سريال مختارنامه. در اين سريال اول و آخرش دوبله شده به‌همين خاطر تاريك و تار است. آقاي مير باقري انقدري كه در زمينه فيلم‌برداري و طراحي صحنه كار كرده، خبري از سهم صداي فيلم را نداشته است به همين خاطر انرژي فيلم را كاسته است. البته دو شخص مهم ديگري در  زمينه  كاستي‌ها مشترك‌اند. دومي‌اش آقاي آشتياني‌پور است با مديرت دوبلاژ، و سومي آقاي شهزادي مديريت صدا را عهده‌دارند. ميرباقري دستور كارش استفاده از صداي خود بازيگرانش براي دوبله كردن خودشان بوده است؟. اما آشتياني‌پور با مديريتش همين كار را انجام داده و مابقي از صداهاي ديگران استفاده كرده. اما چون  انساني بسيار محجوب و سر به‌زير است، نتوانسته مديرت قدرت‌مندي خود را  به‌نمايش بگذارد. به عنوان مثال آقاي عرب نيا هر كاري را كه دلش خواسته با ميكرفون خودش را انجام بدهد. در واقع صداي خود را در‌گوشي حرف بزند كه به‌نظر صداي بمي داشته باشد. مديرت دوبلاژ نتوانسته و يا ندانسته به آقاي بازيگر بگويد كه اين صدايي كه در آورده‌اي با مجموعه صداهاي ديگر بالانس نمي‌شوند. به همين خاطر اين صدا بيش‌ترش نامفهوم به‌گوش مي‌رسد. جدا از آن به دلايل ديگري هم در كار است. به‌عنوان مثال چون كه بازيگران كار دوبله را نمي دانند، نتوانسته‌اند چه‌گونه صداها را با لبهاي‌شان سينك كنند. هميشه چندتا فريم عقب و جلو ميروند. نگاه كنيد به كلوزآب‌هاي بازيگران كه هميشه از نظر صدا و تصویر اشکال اساسی دارند . از همه بدتر صداگذاري اين فيلم است. وقتي كه فيلمي عظيم و بزرگ ( از لحاظ بودجه هنگفت) دست‌كم بخشي از اين هزينه‌ها براي صدا در نظر گرفته شود، كه نشده است. در بخش‌هايي كه در جنگ و درگيري‌ها و كنش‌هايش خالی از صدا و حقیر به نظر بی اهمیت است. چرا كه صدا ميتواند، قدرت، تفسير و تعبير را تقويت كند. به‌عنوان مثال عمده‌اش سواران و اسب و شمشير و نيام كشيدن وضربه‌هاي دست و پاها و منجنيق‌ها ، كه ميتواند تاثير مهمي را داشته باشد، كه نيست. در جريان كريلا و يا حمله به كعبه و حتي درگيري مسلم و سواران، به كلي ضعيف و حتي مصنوعي به‌نظر مي‌رسد. شما مي‌توانيد صداي تاثير  گذار فيلم ملك سليمان را با اين فيلم مقايسه كنيد. البته از نظر بودجه‌هاي هنگفت هم‌سازند. اما آن كجا و اين كجا. فيلم‌هاي اين چنيني و به  طور معمول با يك گروه صدا كار می كنند و حوصله و دقت به كار می‌گيرند. كه حالا نشده است. بنا براين برخي از اين سريال‌هاي معظم (؟) كه بكار گرفته مي‌شود، هميشه يحث صدا را كنار مي گذارند و نمي‌دانند تاثير اين فيلم‌ها به اين است كه، صدا يك قدرت پنهان در زير نمايش است كه مخاطب را واقعيت مي‌پندارد. در واقع صدا می تواند تصاویر را قدرتمندتر نشان مان دهد. اما در سینما و سریالهای مان، همیشه نیمه دیگرش ( یحث صدا) با ریتم لنگ و حقیر گونه حرکت میکنند. حالا همین سریال معظم صدا و سیما ( مختارنامه)، مخاطب را هم‌چنان زيرسايه‌هايي از تبليغ و تقدير و تشويق قرار مي‌دهند.

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1389ساعت 21:28  توسط سعيد كاشفي  | 

کاش این‌جا  بودی . . . .

بروبچه‌هاي پينك فلويد، حدود چهل سال است كه در روح و روان من زندگي مي كنند.  در اين سال‌ها سه آلبوم موسيقي از هنرش‌شان به‌حد كافي لذت مي‌برم. نيمه تاريك ماه 1973 تكنيكال، كاش اين‌جا بود 1975 نوستالژيك، ديوار 1979 اعتراض، كه البته همه زمينه‌اش احساس و فلسفه است. اما در باره آلبوم كاش اين‌جا بودي که در همان زمان ( سي و پنج سال پیش)،  اطلاعاتي خاصی ازش نمي‌دانستم، تنها موسيقي اين گروه و شعرها و فرم‌هاي آن مورد نظرم بود، ویژگی دیگرش حس نوستالژيكش بود که بشدت مرا تحت تاثیر قرار داشت. در این آلبوم سه تراك با نام‌هاي، سيگاري بكش ( پنج دقيقه )، كاش اين‌جا بودي ( پنج دقيقه ) و درخشش الماس تراش خورده (بخش اول، سيزده دقيقه) و در( بخش دوم، دوازده دقيقه) قرار دارد. بعدها شنیده شد که یک روز، راجر واترز ( گيتار بيس). ديويد گيلمور ( گيتار ليد ). ریچارد رايت ( كيبورد ). نيك ميسن ( درامز ) به استوديو ( ابي روود ) رفته بودند كه براي اجراي اين آلبوم تمرين و ضبط كنند.  در اين ميان ناگهان سر وكله سيد بارت پيدا شد. كه اين گروه هفت سال از او بي‌خبر بودند. انگار همه خشك‌شان زده بودند. يك باره ريچارد واترز اشگش سرازير شد. به همديگر نگاه مي كردند. چون  واترز آهنگ و ترانه‌اي را ساخته ( درخشش  . .)  كه براي قصه پر غصه سيد بارت بود. با خود مي گفتند، اين تصادف است، سرنوشت و يا نمي‌دانيم كه او از كجا آمده تا به اين آهنگ برسد؟.

اوايل 1960 بود، در دوراني كه هيپي‌ها موسيقي را تحت تاثير مواد توهم‌زا ساخته و مي‌شنيدند، سيد بارت يكي از آن‌ها بود كه در سال 1965 رهبري گروهي با عنوان پينك فلويد را  معرفي كرد. او خواننده اصلي و آهنگ‌ساز و ترانه‌سرا و گيتار ليد را هم مي‌نواخت. اما پس از سه سال بارت به خاطر استفاده از مواد مخدر و اخلاق و رفتار غير پيش‌بيني ( شيدايي؟)، از  اين گروه اخراج شد.  و پس از به‌بعد آهنگ‌ها و ترانه‌ها را راجر واتر عهده‌دار شد. اما بارت سعي كرد به‌تنهايي آلبوم‌هايي تازه به‌سازد كه مجموعه‌اي از كارهاي درخشان و آشفته و كابوس‌وار شكل گرفت. بنا بر اين از كارهاي موسيقيايي‌اش خداحافظي كرد و هم‌چنان با مواد توهم‌زايش زندگي مي‌كرد. اما و به‌‌هر حال او يكي از موثرترين  موسيقي‌دانان عصر خود بود.

همكاران گروه، آهنگ، درخشش الماس تراش خورده  را آغاز ‌كردند. از پهنه سكوت، صداي ارگ ريچارد رايت مرثيه‌خوان و آرام آرام به صحنه مي‌آيد. با آوايي حزن انگيز،  مي‌‌خواند. بعد كه تمام شد، ديويد گيلمور گيتارش را  با قطره قطره اشگ مي‌سرايد. مثل دوستش كه در پس ابرها قدم بر مي‌دارد، با همان نرمي صداي مخملي غمگين مي‌نوازد. آن وقت ديويد كه گيتارش را كنار مي‌گذارد، آن‌گاه گيتار ديگرش را با كوك اعتراض اجرا مي‌‌كند. اعتراض از زمين و زمان. اعتراض از سرنوشت و فراغ. بعد كه گيتار و زخمه‌‌هايش در فضا انعكاس می یابد، آرام مي‌گيرد. آن وقت سراغ سئوال و جواب‌هايي مي‌‌آيد كه گيلمر و رايت با گيتار و ارگ، گفت و گو مي‌كنند. اين‌همه ازسر شكوه و گله است كه ينيان گذار عشق چگونه پرپر مي‌شود. حالا راجر واترز است فرياد مي زند كه . . . .  

به‌يادآور وقتي كه جوان بودي، به نظر مثل خورشيد

 تو درخشش الماس تراش خورده

حالا به چشم‌هايت نگاه كن، مثل حفره سياه در آسمان

آخ، تو درخشش الماس تراش خورده

. . . . . . . . . . . . . . . . . . .

و بيست و شش دقيقه، با عشق و اعتراض و مصيبت و شكوه مي‌‌نوازنند. وقتي كه آهنگ تمام مي‌شود، در مي‌يابند، سيد بارت مدت‌هاست كه از استوديو بيرون رفته است.

اين قصه و اين گروه و اين آلبوم، هنوز هم غم گنگي در ذهنم زنده است.

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1389ساعت 20:4  توسط سعيد كاشفي  | 

      پيشگويي 

 فيلم پيشگويي ( 2009 )  ساخته الكس پرويس فيلم‌ساز استراليايي‌ست كه پنج فيلم سينمايي  به‌ترتيب،   Dracula-yaer zero . knowing . I robat . dark city . the crow را ساخته است. قبل از ديدن  فيلم پيشگويي از پرويس دو فيلم  شهر تاريك و من ربات هستم، را نگاه كرده‌ام. اولي بيش‌تر مورد نظرم بود. اما اين جوان خوش‌فكر را ياداشت كرده بودم. چون به گمانم سينما را خوب مي‌شناسد و حرف‌هايي تازه‌ براي گفتن دارد. به‌ويژه او علاقمند به ژانر علمي تخيلي است. من هم  اين ژانر را دوست دارم.  به‌ويژه اين فيلم، ژانر علمي تخيلي فلسفي‌ و آخرالزماني ست. اما اين فيلم‌ها پوسته و هسته دارند. پوسته‌هاشان قصه‌اي سرگرم كننده و هسته‌اش عميق و تفكر‌انگيزند. آن‌جايي كه در پايان فيلم ما را رها نكند.  با اين فيلم‌ها يك ارتباط صميمي باهاشان دارم. چرا، نمي دانم. مهم هم نيست. مهم لذت عميقي كه از اين فيلم‌ها مي‌برم. اولين جرقه‌اي كه در ذهنم زبانه گرفت، 2001 : يك اديسه فضايي. كوبريك بود كه هنوز هم دوستش دارم. 

داستان فيلم پيشگويي از اين قرار است. يك اختر شناس به‌دست يادداشتي كه پر از اعداد نامفهوم است، ميرسد، سعي مي‌كند از اين اعداد نامفهوم را رمز گشايي كند. او در‌ميابد كه اين اعداد پشگويي‌هاي‌ست كه از اتفاقات ناهنجار خبر مي‌دهد. اتفاقاتي كه در زندگي‌اش رخ مي‌دهد. او ناگزير از كنش‌ها و واكنش ‌هاي اين حوادث مي‌شود.  آخرين حادثه،  وقوع انهدام كره زمين است . اما هسته زيرين قصه حول محور فلسفه جبر و اختيار دور ميزند.  اين فلسفه پيچيده كه بسيار قديمي‌ست، پيش‌گويي هم در متن آن قرار دارد. بشر كم ذهن و ضعيف، در مقابل حوادث  طبيعي و فراتر از آن، يك‌سويه مغلوب جبر مي‌شود. اين نظريه گسترده مخاطب را درگير خود مي‌كند. به‌خصوص در عرضه سينمايي كه به‌خوبي به نمايش گذاشته باشد. الكس پرويس چنان مضمون و فرم را با استادي در هم پيچيده كه تماشايي به‌نظر مي‌رسد.  ريتم بالا رونده، فيلم‌برداري استيليزه و موسيقي تاثير گذارش از اين گونه است. آهنگ‌سازش ماركو بالترامي است. موسيقي به‌ويژه از فرم ركوييم استفاده كرده كه معناي فيلم چند برابر شده. ركوييم‌هايي از نوع هنري پورسل كه بسيار دراماتيك است. هرچند در بخش‌هاي ديگري از موسيقي با قدرت و با تعبير استفاده شده. جلوه‌‌هاي ويژه‌اش به‌عنوان كاربردي  از اهداف فيلم، استفاده كرده . به‌ويژه سقوط هواپيما و تصادف مترو فوق‌العاده كار شده. متاسفانه امتياز منفي‌ي كه در آن است، بازيگر ناكام اين فيلم نيكلاس كيج است. كيج اولين و آخرين نقش با ارزشي را ايفا كرده همانا بازي در فيلم ترك لاس‌وگاس بوده كه اسكارش را هم دريافت كرد. از آن پس نتوانسته بازي‌اش را اين‌گونه تكرار كند. در اين فيلم هم همان بازيگر حصيري‌ست. در آخر يك كسي سليقه مرا در باره اين فيلم دزديده. او راجرت ايبرت است كه از اين فيلم خوشش آمده و تمام امتيازات اين فيلم را در اختيار گرفته.

+ نوشته شده در  هفتم دی 1389ساعت 18:14  توسط سعيد كاشفي  | 

 خالقي كه درگذشت.

تيتر خبر. ويليام بليك مك ادواردز ملقب به بليك ادواردز كه خالق شخصيت پلنگ صورتي بود، ( 2010 _ 1922 ) درگذشت. ادواردز تمايل به مضمون‌هاي كمدي داشت. همچون، عمليات زيرپيراهني 1960 ، صبحانه در تيفاني 1961 ، پلنگ صورتي 1964 ، پارتي 1968 ، ويكتور، ويكتوريا 1982 ، خوراك لذيذ 1986 ، سوئيچ  1991 و . . . اما فيلم پلنگ صورتي يكي از بيش‌ترين سري این فیلم هاست‌ كه دست‌كم هفت فيلم با اين مضمون ساخته شد. ادواردز در شناسنامه سينمايي‌اش، نوزده فيلم را كارگرداني كرده . او به خاطر يك عمر فعاليت هنري، جايزه اسكار را در سال 2004  دريافت كرد.  همسر دومش خانم جولي اندروز است. پسر و دخترش ستارگان سينما هستند و . . . . . . . . . . . .

تفسير خبر. سه فيلم تاثير‌گذار از فيلم‌هاي ادواردز در ذهنم به يادگار مانده است. اوليش صبحانه در تيفاني است. جدا از خود فيلم، اول بازي تاثير‌گذار خانم اودري هيپورن محجوب با آن عينك سياه و چوب سيگار درازش. بعد، موسيقي به‌يادماندني استاد بي‌نظير هنري مانچيني است. تمي كه با نام مون ريور در متن فيلم حركت مي‌كند. تمي‌كه انقدر در شبكه‌هاي راديويي و اجراي كنسرت‌ها استفاده شده كه معروفيت اين آهنگ به‌ناچارخوانندگاني مهم آن را  اجرا كردنند. از جمله، فرانك سيناترا، لويي آرمسترانگ، اندي ويليامز و التون جان و پاوروتي و ديگران كه در آرشيوهاي عمومي و خصوصي موسيقيايي جهان وجود دارد. كه بنده به طور مشخص اجراي آرمسترانگ را ترجيح ميدهم. اما به گمانم اندي ويليامز كه شومن و خواننده سرشناسي هست، اين ملودي را به زيبايي اجرا كرد. به‌همين خاطر سالن تاترش را با نام مون ريور افتتاح كرد.

دوم، حكايت علاقمندي ادواردز براي ساخت فيلم پلنگ صورتي، بدون همكاري مانچيني و پيتر سلرز و كارتوني كه در تيتراژش به ‌اجرا درآمده بود،  ماندگار نمي‌شد. پلنگي كه با تم عجيب و مرموز در عين حال سادگي بلوز‌وارش همراه شد، خبر از به‌يادماندني شدنش بود. و شد. اين پلنگ و اين تم سال‌هاي سال در فرهنگ صورتي‌اش خودنمايي مي كند. كه به‌گمانم 240 كارتون از قصه‌هاي پلنگ صورتي در سراسر جهان به نمايش گذاشته شده. اين كارتون‌ها با مخلوقات با مزه‌شان همچون، پلنگ و بازرس و گرهبان دو دو و مورچه‌خوار که به مخاطبان‌شان فرح‌بخشي و شادکامی می دادند.

فيلم سوم، فيلم پارتي با بازي پيتر سلرز و موسيقي مانچيني و كارگرداني يليك ادواردز، يكي از كمدي‌هاي شيرين و لذت‌بخش در فرهنگ سينمايي‌ من به‌يادگار مانده است.  همين سلرز عزيز با اين لهجه انگليسي هندي، روي پرده مي‌ديدم، از فرط خنده غش و ضعف مي‌كردم. يكي دو ماه پيش كه اين فيلم را مي ديدم ، بازهم لذت وافر مي‌بردم. يعني اين كه همچنان اين فيلم زنده و سرپاست. يعني ادواردز كمدي بوف را خوب مي‌شناسد و استاد اين جور فيلم‌هاست.                       

  با احترام به کسانی که شادی آفرینند.

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1389ساعت 18:13  توسط سعيد كاشفي  | 

كمدي الهي

به‌گمانم، که مي گويند، اين سينماست كه فرهنگ را تحت تاثير قرار مي‌دهد، برعكس،  سينما يك واكنش اجتمايي است. حالا عرض مي كنم.

يكي از مهم‌ترينش تاثيرات فرهنگي به سينماي ايتاليا‌ست كه در تاريخ سينماي جهان به يادگار مانده است. يكي از آنها نئوراليسم و ديگري كمدي‌هاي ايتاليايي‌ست. وقتي كه موسيليني زير چكمه‌هاي فاشيسم در ايتاليا گرد و خاك مي‌كرد. هنرمندان بحث بر سر نئوراليسمي بود كه جرئت ابراز شكوفايي آن را نداشتند. اما پس از جنگ كه اين آماده‌گي هنري پيش آمد، كساني چون زاواتيني و روسليني و دسيكا  سينماي نئوراليسم به نمايش مي‌گذاشتند. در همين زمان هم سينماي كمدي ايتاليا را با كساني چون مونيچلي و ريزي و اسكولا برنامه ريزي مي‌كردند، وضعيت اجتمايي پس از جنگ، واكنش هنري/ سينمايي را رقم زدنند. دزد دوچرخه دسيكا برآيند اين سينماست كه از دل حزن و اندوه و فقر اجتمايي بوجود آمد. از سوي ديگر مردم احتياج به درمان روحي داشتند، سينماي كمدي بر پايه‌هاي نئوراليسم برپا شد. كمدي‌هايي كه از جنس لبخند تلخ و سايه‌ايي از اميد و روشنايي ساخته مي‌شد. هنرمنداني كه طمم تند زندگي را كشيده بودند، توانستند احساسات و واكنش‌هاي‌شان را روي پرده‌هاي نقره‌اي ريختند. در سال‌هاي 50 و 60 به‌ترين و مفرح‌ترين فيلم‌هاي كمدي اجتمايي را ساختند تا مخاطبان جنگ زده  را به آرامش به‌رسانند.

اما در همان سال‌ها ( 40  خورشيدي ) كشورمان، اين فيلم‌هاي كمدي ايتاليايي را در سينماهاي تهران ديده‌ايم. فيلم‌هاي سياه و سفيدي كه پر از انرژي و لذت بود. فيلم‌هايي كه كمدي‌هايي در زمينه اجتمايي ساخته شده بود، جدا از مفرح بودنش آشنايي با فرهنگ مردم ايتاليايي آشنا مي‌شديم. شباهت‌هاي بسياري با فرهنگ آنها با ما داشتند. مذهب و آئين‌ها و ارتباطات اجتمايي و حتي خرافه‌ها هم برايمان آشنا بود. بنابر اين نزديك شدن با اين فيلم‌ها درك خوبي براي‌مان بود. به ويژه دوبله‌ فارسي در ايتاليا كه با صداي حسين سرشار اجرا مي‌شد، لذت مي‌برديم. هرچند فرهنگ سينمايي‌مان خيلي بالا نبود، اما لايه‌هاي اوليه فيلم‌ها، قابل درك بود. بازيگران ايتاليايي، چون توتو، ويتوريو دسيكا، سوفيا لورن، آلبرتو سوردي، جينا لولوبريجيدا، ويتوريو گاسمن، سيلوا كوشينا، والتركياري و ديگران، براي‌مان عزيز بودند. و اين فيلم‌ها و ستارگانش يكي از سکانس های شيرين سينماي زندگي ما بود. اما در آن دوران سرمستي نمي‌دانستيم مسئوليت فيلم با كيست؟. نمي‌دانستيم گارگردان يا فيلم‌نامه‌نويس كارشان چيست؟. حالا يكي از پيشگامان فيلم‌‌نامه نويسي و فيلم‌سازي در كمدي‌هاي ايتاليايي كه در گذشت، همانا ماريو مونیچلي‌ست. او در 95 سالگي از طبقه پنجاهم بيمارستاني در رم  به زمين انداخت و با عالم سينما وداع كرد تا او كمدي ترين  فيلم زندگي خود را  به نمايش بگذارد. نام فيلمش كمدي الهي‌ بود.

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1389ساعت 19:45  توسط سعيد كاشفي  | 

 فريب خورده و رها شده                          

 خواب و خواب ديدن، فلسفه پيچيده است كه فرويد معماهاي ذهن بشر را از نقطه نظر علمي روي پيش‌مان گذاشت. او خواب و خواب ديدن را به ناخوداگاه انسان سپرده تا به‌تواند اعمال خوداگاهي را ارتباط دهد. اين نظريه‌هاي جذاب كه سالها سينما را مشغول به‌خود كرده. تازه‌ترين آنها فيلم تلقین كريستوفر نولان است.  نولان ده سال براي فيلم‌نامه‌اش كار كرده است. چرا كه خواب و خواب ديدن را به تصوير كشيدن تجربه گرانقدر مي‌خواهد. آنقدر كه به‌تواند ضمير ناخودآگاه را داخل فانتزي و فلسفه و قصه به‌اندازد. اما حالا نولان در بحث فيلم‌سازي كه چندين فيلم حرفه‌اي و خوش‌ساخت است توانسته يكي از فيلم‌نامه‌هاي خودش را به تصوير درآورد. حالا محصول اين همه سال، روبه‌روي ماست.

 بيش از آن مقدمه كوتاهي را بايد توضيح داد. سه ماه پيش در پست شماره 43 نوشته بودم كه برنامه آينده سينماها فيلم‌هاي كوتاهي‌ست كه گاهي از خود فيلم تاثير‌گذارتر مي‌شود. چون كه تبليغ است و چون به‌ترين صحنه‌ها را كنار هم مي‌گذارند.به‌ويژه پوسترهاي اعجاب‌آورشان كه به رخ مي‌كشند. و بعد تصاويري از تماشاگران انبوه كنار گيشه‌ها به‌صفت ايستاده‌اند، از يك فيلم تكان دهنده خبر مي‌‌دهد. اما تماشاگران‌ و منتقدين فيلم در برخورد با برنامه‌آينده‌ها و حاشيه‌ها، پس از ديدن فيلم فريب مي‌خورند. يكي از تازه‌ترين برخوردها، همين فيلم تلقین است،  اما فيلم را كه مي‌بيني، سرخورده مي‌شود و افسوس مي‌خوري كه اي‌كاش همان فيلم برنامه آينده‌مان را كه ديديم. در ذهن‌مان مي‌ماند و با روياهايي كه بافته بوديم، مي مانديم.

  فيلم تلقین با  نماهايي از فرفره ( نمادي از خواب و رويا) آغاز مي‌شود.  به‌ياد داشته باشيم كه وقتي اين نماد از چرخش بر مي‌افتد، بيدار مي‌شويم. اين نماها، اورتور فيلم است كه مخاطب را كوك مي‌كند و  بنا دارد گام فلسفه را به‌نوازد. اما موسيقي داستان نولان با ساز ديگري مي‌نوازد.  اما موفقيت يا عدم موفقيت فيلم، بحث مورد نظر ما نيست. بحث اين است كه چه‌گونه ژانر گنگستري‌ را  با فلسفه مخلوط كرد؟. گنگستري فلسفه را كنار مي‌كشد. فلسفه علمي هم عشق و معما را دفع مي‌كند. اين دافعه‌ها عدم موفقيت فيلم است.  نولان هم اين را درك كرده، به همين خاطر سعي بر آن داشته تا ساخت و ساز تازه‌‌ هالي‌وودي را نشان‌مان دهد. سينماي هالي‌وود جديدي كه مثل فست فودهاي آمريكايي پر از شاخ و برگ و فاقد ريشه‌اند.  تلقین هرچند از نظر كارگرداني منسجم و تدوين پرضرب و موسيقي هانس زيمر كه گاهي از نظر تاثير و قدرتمندي‌‌ فوق‌العاده‌اش جلوتر از فيلم است، و هم چنين بازي دكاپريو كه حالا استخوان تركانده  و خوب كار مي‌كند و همچنين جلوه‌هاي ويژه تصويري محشري را هم دارد، ( كه البته اين جلوه‌ها تاثير‌گذار داستان نيست) اما تماشاگر دارد و ديدني هم هست، اما افسوس بر مضموني كه چنين بديع و يونيك است كه مي‌توانست يك فيلم علمي تخيلي فلسفي را در تاريخ سينما يه‌يادگار به‌ماند. اما نولان نتواست. حالا كريستوفر نولان همان فرفره چرخنده كه در جا حركت مي‌كند، به گمانم او مي‌تواند بيش‌تر از اين‌ها روبه‌جلو حركت كند. اما ما كجا هستيم؟. تماشاگر فريب خورده و رها شده.

+ نوشته شده در  ششم آذر 1389ساعت 17:58  توسط سعيد كاشفي  | 

اين برو بچه‌هاي ليورپول

اين روزها پنجاه سالگي گروه بيتلز است. مقالات و سخنراني‌هاي متعددي در دنيا بر گزار مي‌شود. به همين خاطر با احترام به اين گروه، چند خطي را بايد نوشت.

درست سال 1962 بود كه از شبكه بي بي سي گروهي با نام بيتلز  توانسنتد با چهار نوازنده و خواننده آهنگي با اسم لاومي‌دو را اجرا كردند. فرداي آن روز جوانان علاقمند به موسيقي كنار مغازه‌هاي صفحه فروشي به صف ايستاده بودند. بزودي صاحبان اين مغازه‌ها از كمپاني صفحه‌پركني‌ها تقاضاي دريافت آهنگ‌هاي بيشتري را از گروه بيتلز در خواست داشتند. چرا كه شبكه‌هاي راديويي و تلويزيون قبل از صدر جدول موسيقي، آهنگ‌هاي الويس پريسلي قرار داشت. اما شنودگان موسيقي، فقط يك نام مورد توجه قرار گرفته بودند، آن‌هم گروه بيتلز بود. به‌زودي صفحه‌ها و عكس‌هاي جان لنن، پل مك كارتني، جورج هاريسون و رينگو استار، ستاره شدند. ستاره‌هايي كه ميليون‌ها نسخه از آلبوم‌هاي‌شان، فيلم‌هاي‌شان و تاثير گذاري‌هاي‌شان، نه در انگليس، بل در دنياي موسيقي و حتي علاقمند نبودن به موسيقي، اين جوانان هنرمند را اعم از پير و جوان و عام خاص را  ستودند. اما تاثير همه جانبه اين گروه، رويدادي مهم در جا‌به‌جايي فرهنگ در دنيا  آعاز شد. حالا عرض مي‌كنم.

ا -– موسيقي. در نظر داشتند مجموعه‌اي از موسيقي ساده شده راك اند رول، ساده شده سبك ريتم اند بلوز، همراه با شعرهاي عاميانه، استفاده كردن از صداي دايناميك گيتارهاي برقي به همراه آلات صدا از قبيل امپلي‌فايرها و بلندگوهاي پرقدرت و تاكيد روي ساز درام به عنوان هسته موسيقي و مهم‌تر در كنارش ملودي‌هاي ساده و دلنشين، هارموني‌هاي شيرين و لدت‌بخش  و استفاده از خواندن چند صدايي، سبكي به فضاي موسيقي پاپ  رسيدند كه كارشان هم موفقيت آميز به نظر مي‌رسيد. اين‌ها همه بي‌سابقه بود.

2 _  تاثیرات اجتمايي. همان اول كار، موهاي‌شان را برعكس شانه زدند و بعدها موهاي بلند و ريش‌هاي آزاد را به‌نمايش گذاشتند. بيش از آن، جواناني كه از موهاي الويس پريسلي تقليد مي‌كردند يا لباس‌هاي زرق و برق‌ دار  پل آنكا را مدشان بود، به طرف  كارهاي عجيب و غريب اين گروه خيز برداشتند. مثل  لباس‌هاي يك دست پوشيدن، لباس‌هاي راحت و باز و استفاده از ضد هارموني كه از اين بروبچه‌هاي ليورپولي استفاده مي‌كردند، مد روز جوانان شد و از لباس‌هاي شيك و آراسته خداحافظي كردند. عكس‌هايي كه گروه بيتلز به نمايش مي‌گذاشتند و يا روي سن اجرا مي‌كردند، نشاني از انرژي و آزاده‌گي بودند. به همين خاطر بيتل‌ها بت جواناني شدند . جواناني كه زير سايه‌هاي جنگ ويتنام و آمريكا سرخورده شده بودند. جواناني كه با حركت به سمت موسيقي و شخصيت بي رقيب اين گروه ثبت نام كردند. در انگليس رولينگ استونز، هو، كينكز، در آمريكا، بيچ بويز، ديو كلارك فايو و گروه دورز. در فرانسه جاني هاليدي و جاهايي ديگر و حتي در ايران هم گروه‌هايي با همين سبك و سياق تجربه شد. ( رجوع كنيد به بخشي  از مطلب اين‌جانب با نام موزه سيار من در شماره 77 صنعت سينما) . به‌هر حال اكثر جوانان يك نوع اعتراض به وضع اجتمايي و فرهنگي پوسيده در دنيا داشتند. هيپي‌ها يكي از اين گروه‌هايي بودند كه تبليغ به بي بند و باري ( اعتراض؟) مي‌كردند. باب ديلن و جنيس چپلين آهنگ‌ها و ترانه‌هايي بر اعتراض به قوانين بي اعتبار را مي‌ساختند. تا آنجا كه جيم موريسون ( خواننده گروه دورز ) به علت شكستن خط قرمزها تبعيد شد. موريسون خودكشي كرد ( كشته شد؟). اعتراض‌ها ادامه يافت. گروه بيتلز با اجراهايي در متن عشق و صلح و حركاتي نا متعارف و حركت‌هاي ضد اجتماعي بر گذار مي‌‌شد. بعد از ترور جان اف كندي و كشته شدن لوتر كينگ، و اعتراضات صلح آميز مردمي و فيلم‌سازاني كه با مضمون ضد جنگ ساخته مي شد،  سرانجام همه چيز آماده تعغير دنيا شده بود.

 اما حالا كه به دنيا نگاه مي‌كنيم، در مي‌يابيم كه جان لنن، پل مك‌كارتني، جورج هايسون و رينگو استار جرقه‌اي به انبار باروت پوسيدگي دنيا كشيدند. اگر اين نظريه‌ها را قبول نداريد دست كمش، خروج از دنياي كلاسيك و ورود به دنياي مدرن است  كه بيتل‌ها انجامش دادند. اين را هم قبول نداريد، اگر در اين پنجاه سال اخير صد ترانه را انتخاب كنيد، دست كمش بيست‌ آهنگ از بيتل‌ها را در اختيار آنان است. بنا بر اين گروه مهم و پر اعتباريست كه باید يادشان را گرامي داشت.

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1389ساعت 18:39  توسط سعيد كاشفي  | 

برنامه بازي‌ها

دكتر اريك برن روانشناس نظريه‌اي مبني بر اين كه انسان از سه شخصيت اساسي هم چون كودك، والد و بالغ برخوردارند، نوشته است. كه در هنگام رفتار متقابل اجتماعي، از اين خصلت‌ها استفاده مي كنند. رفتارهايي هم چون، كودك، كودك. كودك، والد. كودك، بالغ و از اين دست را بازي نام گذاشته.  شايد با يك مسئله ساده توصيح داد.

 نگاهي به ‌برنامه سينمايي هفت مي‌اندازيم. فريدون جيراني. در ابتداء به‌عنوان همكار فيلم‌نامه نويس معرفي مي‌شد. بعد‌ها فيلم‌ساز شد .در همين راستا؟، او سينماي بدنه‌اي را معرفي كرد. اين را هم داشته باشيد كه چند تا فيلم سينمايي با همان راستا؟، ساخت. و بعد به‌طور اساسي در برنامه چند قدم مانده به صبح، در هيبت كارشناس سينماي ايران گفت‌وگو ‌كرد. و سر انجام برنامه سينما هفت را در آورد و  تهيه كننده و مجري آن شد. وقتي كه اين‌طور شد، (پیر دیر سینمای ایران؟ ) توانست در برنامه خودش ( هفت) هر وقت به‌خواهد مي‌تواند حرف هر مهمان را قطع كند، گاهي هم سعي مي‌كند موضوع بحث را عوض كند و به ‌زمين ديگري پرتاب ‌كند. حالا در باره يكي از بخش‌هاي برنامه هفت مي‌گوييم. راهنماي فيلم. در اين برنامه آقايان امير قادري جواني محجوب و منتقد فيلم  و آقاي فريدون جيراني كه معرف حضورشان هست.  به‌زعم خود فكر ميكند چون سن و سالي ازش گذشته( والد ) و اطلاعات سينمايي آن هم از نوع بدنه‌اي‌‌اش را دارد، حالا جوان خام مقابلش ايستاده، شروع مي كند به همه جور پند و اندرز و مسايل اجتماعي و سينماي‌اش، و با اجازه  ندادن به ‌صحبت ديگري، در باره فيلم، سعي بر اين دارد كه جوان كم تجربه ( كودك) راه و رسم نقد فيلم را بياموزد. جوان منتقد در سه‌چهار برنامه قبلي تجربه بازي  كودك، والد را انجام داده است. يعني اداي اعتماد به‌نفس را در بياورد. و بعد، مدام دست‌ها و صورتش را حركت ‌مي‌دهد كه، مشغول به گفت‌و‌گو‌ست. و سعي در اين دارد كه احترام مضاعف مقابل او را انجام دهد. تنها چیزی که می ماند،خالی بودن معنای نقد و منتقد فیلم است. اين خصلت كودك است كه در  تقابل اجتمايي در بر خورد با والد، چنين اعمالي را انجام مي‌دهند. خوب البته اين روش معناي كسي‌ كه يك برنامه كوتاه ( راهنماي فيلم) را اجرا كند راه درستي نيست. در واقع اين بخش از برنامه بازي والد، كودك است که انجام مي‌شود.

پيشنهاد در اين است كه فريدون جيراني مي‌تواند برود به‌دنبال ساخت فيلم‌هايش. و يا چنين برنامه‌اي به‌راحتي و به‌تنهايي اجرا كند. و بعد از امير قادري تقاضا مي شود، به‌تر است در برنامه‌هاي مستقل نقد فيلم در برنامه‌هایي ديگر به ايفاي نقش به‌پردازد.

+ نوشته شده در  ششم آبان 1389ساعت 17:0  توسط سعيد كاشفي  | 

 دختر مريخي

مريخي‌ها موجوداتي كوچك اندام، كمي نامتعارف، متفكر، فرريخته و آوانگارد با آواهاي آسماني‌اند . موسيقي را  تا حد امكان  درك مي كنند. يكي از اين دخترهاي مريخي، اسمش بيورك است كه جايگاهي زميني دارد. او در اصل يك اسكيموي ايسلندي‌ست كه در سال 1965 متولد شده. از پنج سالگي شروع به يادگيري موسيقي كلاسيك كرد. اولين آلبوم موسيقي‌اش در سال 1977، كه در يازده سالگي آن را منتشر كرد. در اين آلبوم بيش‌تر از باز خواني ترانه‌هاي گروه بيتلز بود كه به زيبايي تمام و يكي دو تا از آهنگ‌هاي فولكلور ايسلندي هم اجرا كرده بود. با همين آلبوم بود كه با اسم بيورك به سر زبان‌ها افتاد. كه تا به‌حال توانسته، هفت آلبوم را تا امروز منتشر كند. جالب توجه در اين است كه او خواننده، آهنگ‌ساز و تنظيم كننده اين ترانه‌هاست. جدا از اين نوازنده كيبورد، پيانو، پيكولو، فلوت، قره‌ني، هارپ و درامز را هم مي‌نوازد. شايد مي‌پرسند، اين همه هنر در عرضه موسيقي ؟. گفتيم كه او يك دختر مريخي‌ست. به همين خاطر، تنوع و تازگي بر آهنگ‌هايش گرايش دارد. هر آلبومي كه دست‌كم بيست تراك را مهيا مي‌كند، هيچ كدام شباهتي از نظرسازبندي‌ها، هارموني‌ها، حركت ملودي‌ها و اشعارش، به‌يكديگر ندارند. كيفيت موسيقي‌اش، گرفته از فرم كلاسيك تا فرم‌هايي چون، راك و پاپ و فولكلور، به خلق معجزه مي‌پردازد. اين‌ها به كنار، صداي آسماني‌اش را با احساسي شگفت‌انگيز مي‌خواند و احساسش را مستقيم به شنونده‌اش منتقل مي‌كند. ظرايف صدايش تنوع گسترده‌اي را دارد. در بحث نوانس‌هاي صدا، يكي از تكنيكي‌ترين خوانندگان عصرماست.

 در كليپ‌هايي كه با موسيقي و حضورش ، اجرا مي‌شود به راحتي مي‌توان دريافت كه، كليپ‌هايش منحصر فرد و غير متعارف است.  به همين خاطر، يك فيلم‌ساز آوانگارد به نام لارنس فون تريه، عاشق هنر بيورك مي‌شود. فون تريه با كمك  بيورك توانست فيلمي موزيكال به نام رقصنده در تاريكي را ساخت و در سال2000 در جشنواره كن جوايز مهمي را به‌دست گيرند. به‌ترين فيلم و برای به‌ترين بازيگر زن را به بيورك دادند. همان سال در گلدن كلوب هم به‌ترين بازيگر و موسيقي اين فيلم را به بيورك اهدا كرد.   

اما به شما پيشنهاد مي‌كنم برويد آلبوم family tree  را پيدا كنيد و از هنرش لذت به‌بريد به خصوص تراك‌هايي چون، venus as a boy – cover me – anchor  – hunt  بشنويد و با هم همراه شويم.

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1389ساعت 12:21  توسط سعيد كاشفي  | 

مردي كه مي‌خندید

نورمن ويزدم  (2010 _ 1916 )، كه هيچ‌كس، كسي را اين جوري به‌دنيا، نه‌خنديد. اما وقتي كه نورمن از دنيا رفت، خنده هم از دنياي‌مان بيرون رفت. همان زماني كه دوستداران سينما از فرط خنده‌هاي نورمن ويزدم، هلهله مي كردند و صداي تكان خوردن صندلي‌ها، بلندگوها را به مبارزه مي‌طلبيدند، به دنيا لبخند مي‌زدند، نورمن ويزدم يك ستاره دنباله‌دار بود كه شادي و نشاط را نشانه مي‌گرفت. اما حالا سالن‌هاي سينما خاموش و افسرده‌اند. و تماشاگران و مردم، بيماري خاموشي و افسرده‌گي گرفته‌اند. مردم خشن و دلزده ، بدون خنده و لبخند زندگي مي‌كنند.  شايد شادي ما دربستر جواني‌مان به‌خواب رفته است. همان زماني كه عيد مي‌آمد، نورمن ويزدم هم به سالن‌هاي سينما مي‌آمد. و آن وقت سرشار از شادي و لبخند مي‌شديم. پول‌هاي عيدي‌مان را مي‌رفتيم و يكي از اسكناس‌هاي يك‌توماني را از جيب در مي‌آورديم و به گيشه‌ سينما‌ها مي‌رسانديم و بليت مي‌خريديم و سر صف مي‌ايستاديم. گاهي هم يك بستني نوني را  ليس مي‌زديم و صداي طوافي‌هاي شهر مي آمد كه، آي بستني، نوبر بهار بستني. در سالن انتظار يك دنيا شادي و شعف بود كه در انتظار باز شدن درب سالن بوديم. وقتي چراغ‌هاي سالن تاريك مي‌شد. فيلم روي پرده مي‌افتاد و بعد، مردي را نشان ميداد كه با يك چكش بزرگ به يك زنگ بزرگ‌تر ، سه بار ضربه مي‌نواخت و بعد نوشته‌اي مي‌آمد كه آرتور رنك پرزنت. بعد، يك آدم كوتاه قد با كت كوتاه و شلوار كوتاه‌تر و كلاه پشمي لبه‌دار با موهاي چتري‌اش كه با رفتاري عجيب و حركاتي عجيب‌تر به هر چيزي مي‌خنديد. ما هم كه قد و قواره‌ مان كوتاه بود( مثل نورمن)، ريسه مي‌رفتيم. نورمن ما سرشار از سادگي و شيطنت بود. چون كه بچه‌ها هم همين حس و حال را داشتند، با نورمن، همزاد و دوست‌مان بود. او كه مي خنديد، ما هم مي‌خنديديم.  نه يك بار، بلكه در سراسر فيلم، غش غش خنده بود.  خنده‌هاي‌مان نه از سر وضعيت داستاني، بل خنده‌هاي بي‌حد نورمن كه گويا به دنيا مي‌خنديد. ما هم كه دنيا را در نيفتاده بوديم مي‌خنديديم.

اما حالا كه  رسم و رسوم دنيا را در يافته‌ايم، از چه چيزي بايد خنديد. چون كه نمي‌خنديم، زندگي‌مان سراسر از خاموشي و افسرده‌گي‌ست. اما يك نورمني بايد كه  مردم را از فرط خنده غش كنند. وقتي كه شد، شايد به‌دنيا لبخندي بزنيم.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1389ساعت 18:30  توسط سعيد كاشفي  | 

 جزيره  اسكورسيسي

 پس از شش ماه از اكران فيلم جزيره شاتر گذشته كه حالا توانستم ببینمش. چه باك، وقتي كه آرزوي برخي فيلم‌ها را با آه و حسرت انتظار مي‌كشيم، ديدنش روي پرده‌هاي كوچك، يك معجزه است. قبل از ديدن فيلم، نقد فيلم‌هاي نديده را نمي‌خوانم. كه به گمانم، فيلمي را كه نديده باشد، نقدش هم نه‌خواندي‌ست. اما براي خواندن مطالب حاشيه‌اي آن را لازم مي‌دانم. چرا كه اين مطالب مانند، فيلم كوتاه برنامه آينده يا بزودي ست که آدم را سر حال مي‌آورد. و صابون زدن به‌دل، يك انتظار خوش‌آيند است.

مارتين اسكورسيسي را با فيلم راننده تاكسي آشنا شدم. دریافتم او علاقمند به درام‌هاي نيويوركي‌ست. در واقع مي‌توان به فيلم‌هاي عميق و حتي پيچيده با ارتباطات انساني در زمينه‌هاي اجتمايي دل‌بست. مثل  همكاران ايتاليا تبارش همچون، آنتونيوني، فلليني و . . . حتي كاپولا كه راه روشني را نشان‌مان دهند. بعد، نيويورك نيويورك، گاو خشمگين، سلطان كمدي، رنگ پول و دوستان خوب را كه ديديم به گمانم هنوز به اندازه‌هاي وسعت فيلم‌سازي‌اش كم را دارد. با خودم مي انديشيدم، او در باره ساختارهايش و تجربه‌هايش را منتظر باشيم. بعد كه كازينو و هوانورد و رفتگان، حتي دارو دسته‌هاي نيويوركي‌اش دیدم، به  خوبي دريافتم كه او فيلم‌سازي‌ست علاقمند به قصه گويي است. قصه‌هاي سرراست و در  زمينه كلاسيك مهارت دارد. قصه‌هايي كه بدون درام‌هاي پيچيده، كم لايه و كم عمق ساخته است. اين را هم به‌گويم كه اسكورسيسي  از نظر تكنيك سينما، رويكردي تازه به‌جاي گذاشته است. از اين رو او يك استاد بي‌نظير در فرم و تكنيك سينماي جهان است. اما چرا من بايد مخالفتي از كاركرد سينمايي‌اش داشته باشم؟.  حالا عرض مي‌كنم.  كارنامه سينمايي اسكورسيسي، عبارت است از بيست و يك فيلم در عرض سي سال  كه حالا آخرين كارش با اسم جزيره شاتر است به سالن‌هاي سينما به نمايش در آمده  كه احتياج به توضيح دارد. فيلم جزيره شاتر با فيلم‌نامه‌اش ساختاري روانشناسانه در زمينه‌اي معمايي دارد. فيلم‌برداري سحر‌انگيز با لوكيشن‌هايي بهشت‌آسا، تماشاگر را محسور مي كند. هر پلانش يك عكس و يك تحسين همراه دارد. ريتم اين فيلم چنان هنرمندانه‌است كه تماشاگر را از خود بي‌خود مي‌سازد و با ريتمي خوش ما را به هركجا مي‌خواهد مي‌برد. موسيقي‌اش كه آهنگ ديگري دارد. جادو هم مي‌تواند كار خودش را انجام دهد. جاي دوربين كجاست؟. هر جا كه باشد، معجزه در کار است. وقتي كه فيلم را مي‌بينيم، از فرط لذت سيراب مي‌شويم. اما . . . .

اما وقتي كه اسكورسيسي فيلم جزيره شاتر را با ضريب بالاي تكنيكش اكران مي‌كند، مي‌شود پرسيد ‌آخر فيلم‌سازيش همين است؟ كه بيايد يك فيلم مك گافين ساز كه آن هم  هيچكاك نسخه‌اش را پيچيده است به سازد. به گمانم پس از اين همه تجربه در سينما، خودش به جزيره تك و تنها به اسارت از خود گرفته است كه، زندانبانش قصه‌گوي كلاسيك است. در صورتي كه بيش‌تر از این توقع ساز و کار سينمای امروزمان را داشته‌ باشد. شايد توقع از او، توقع از فرهنگ سينمايي من است كه كم دارم؟.

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1389ساعت 1:58  توسط سعيد كاشفي  | 

 تقديم با عشق و احترام

این روزها سالگرد واروژان است. روز 25 شهريور 1356 بود كه او در هنگام ضبط موسيقي فيلم برفراز آسمان‌ها در گذشت. به همين خاطر، خطي براي عشق و خطي براي احترام، نوشته‌ام.

سال پنجاه و سه بود كه براي همكاري به استوديوي ال كوردوبس براي ضبط موسيقي آمدم. يك هفته بود كه مشغول شده بودم كه روزي گفتند، ضبط موسيقي داري و بايد با واروژان کار صدابرداري كنيد. يك روز قبل واروژان آمد و گپ زديم و آشنا شديم. به‌نظرم آدمي مبادي آداب، آرام، خجول، سربزير و مودب بود. اما هيچ نشانه‌اي از يك هنرمند بزرگ؟ ديده نمي شد. روز ضبط بود. نوازندگان پارت‌ها را تمرين مي‌كردند. در استوديو مشغول تنظيم ميكروفن‌ها بودم. در يك قسمتي از پارت‌ها متوجه شدم، موسيقي آشنايي به‌گوش مي‌رسید. دقت كردم، ملودي جمعه، ساخته اسفنديار منفردزاده است.. با فضولي نا معقول؟ ماجرا را بهش گفتم كه برخي از پارت‌ها شبيه است. لبخندي آرام بهم تحويل داد و رفت و مشغول به كارشد. وقتي كه ميكروفن‌ها را روشن كردم، به قسمت زهي‌ها را كه باز كردم، تعجب كردم. تا به‌حال چنين صدايي در اين ميكسر نشنيده بودم. در يك هفته گذشته چند اركستر متعدد را كار كرده بودم، اما انگار اين صدا از يك استوديوي خارجي به گوش مي‌رسيد. ميكروفن‌ها همان بود که بود و ميكسر دست‌سازش و امپيلي و بلندگوهاش همان جور. اما تا به‌حال چينين صدايي از گروه سازهاي زهي نشيده بودم. به‌راحتي توانستم، اين كوردها و اين هارموني‌هاي دقيق سبب اين صدا گذاري‌شده است. وقتي كه دريافتم، احترام خاصي براي واروژان در ذهنم به‌جاي ماند. اما كار که تمام شد، من جوان خام، به او گفتم، واروژ، اين دو سه ميزان شباهت به قسمتي از آهنگ جمعه است. لپم را كشيد و گفت ضبطت خيلي خوب بود، متشكرم. و رفت. چند روز بعد، واروژن و فرهاد مهراد و شهيار قنبري براي ميكس آمدند. وقتي كه ميكروفن را آماده مي كردم، اشاره به واروژ كردم و با انگشت روي شيشه استوديو كشيدم كه، سه ميزان كپي. واروژ سيگاري روشن كرد و با لبخند نگاهم  كرد. .

اما وقتي كه فرهاد آمد و خواند، در انتهاي اين ترانه، با اجراي صداي سوت روي همان پارت‌هاي مورد نظر، خواند كه، جمعه حرف تازه‌اي برام نداشت. هرچه بود، بيش از آن گفته بود. ميكس كه تمام شد، آن را پخش كردم كه  واروژ ، فرهاد و شهيار چند بار بشنوند. از استوديو بيرون رفتم و سيگاري روشن كردم، به اين فكر مي كردم كه چه‌گونه مي‌توان اين خجالت كشيدن‌هايم را جبران كنم. آن داستان پارت‌هاي شبيه، كه در واقع ارجايي از آهنگ جمعه منفردزاده بود كه به زيبايي در ترانه هفته خاكستري جاي گرفته است. حالا به همين خاطر، خام بودن خودم را به رخ مي كشيدم. واروژ آمد و گفت، سيگارت كه تمام شد بيا ترانه را كپي كن. گفتم، شرمندتم. گفت، ضبط خوبي كردي، دستت درد نكند. هردو به هم لبخند زديم. اين اولين آشنايي من و واروژان بود كه تا قبل از مرگ او، با عشق و احترام باهاش كار مي‌كردم.  اما سه سال بعد، روزگار كژ رفتار ما را از هم جدا كرد. او به آسمان رفت، و من گيج و منگ دراين جا ماندم.

واروژ هاخبانديان، ملقب به واروژان، موسيقي‌اش را در هنرستان موسيقي ياد گرفت و بعد كه بورسيه‌اش آمد، براي تعالي كارش به آمريكا رفت. چند سال بعد به ايران برگشت، وقتي كه ترانه قصه دو ماهي با شعر شهيار را ساخت، توانست خود را به جامعه موسيقي پاپ ايران معرفي كند. واروژان يكي از تاثير گذارترين موسيقي‌دانان پاپ در ايران است. بوي خوب گندم0 هفته خاكستري0 شب زده0 پل0 گهواره . . . و تنظيم كردن زيباترين آهنگ ها را انجام داد. ازجمله، من و گنجشك‌هاي خانه و . . . .  تنظيم يك آلبوم از آهنگ‌هاي محلي ايراني با صداي پري زنگنه، كه به‌ياد ماندني‌ست. اما سطح بالاي موسيقي‌اش يكه و تنها بود. آن‌قدري كه هيچ كدام از خوانندگان آن زمان نتوانستند حق مطلب موسيقي‌اش را ادا كنند. هيچ كس. شان موسيقي پاپ او در ايران رقابتي در كار نبود.حيف و صد افسوس كه در چهل و دو سالگي از ميان‌مان پركشيد و رفت. اما با شنيدن آثاری که از او به گوش می رسد ، درمیابیم که او هميشه زنده است.

+ نوشته شده در  بیست و سوم شهریور 1389ساعت 18:16  توسط سعيد كاشفي  | 

 سمفوني ميني‌ماليستي

  يك ماه است كه اطلاعاتي از فيلم آغاز كريستوفر نولان به گوشم رسيده ، اما هنوز نتوانسته‌ام اين فيلم را ببينم. علاقمندي به ديدن اين فيلم، در يكي از پست‌ها، توضيح داده‌ام. حالا موسيقي اين فيلم و به اضافه موسيقي فيلم‌هاي شرلوك هلمز( گاي ريچي) و شیاطین و فرشتگان( ران هاوارد)، كه كارهايي از هانس زيمر است، به دستم رسيد.

زيمر كه اسم كاملش هانس فلوريان زيمر و پنجاه و دوساله وآلماني تبار است، كارهايش تلفيقي از موسيقي الكترونيك و اركسترهاي سنتي‌ست. اكنون در آمريكا زندگي مي‌كند و مسئول بخش كمپاني دريم وركس را به‌عهده دارد. زيمر در شناسنامه حرفه‌اي‌ خود، توانسته جايگاه ويژه‌اي را در اختيار داشته باشد. چنان كه، امروز پرفروش‌ترين آلبوم هاي موسيقي فيلم، از آن اوست.

اولين بار كه با كار زیمر آشنا شدم،با ديدن فيلم تلما و لوئيز، ساخته رايدلي اسكات ( 1991 )، كه فيلمي پرمعنا، همراه با موسيقي تفسير‌گرايش بود، تاثير بسياري بر من گذاشت. بعد، فيلم خط باريك قرمز، ساخته ترانس ماليك ( 1999 )، كه همچنان در ذهنم مانده، به خصوص موسيقي زيمر‌ و صداهاي ويژه‌اش به‌ياد ماندني‌ شد.  اما مهم ترينش، موسيقي پر قدرت فيلم گلادياتور است كه موسيقي اين فيلم و مضمونش، يادآور فيلم اسپارتاكوس ( استنلي كوبريك) است. الكس نورث با ساختاري سمفونيك و با عظمت و شور و التهاب ساخته، اما موسيقي زيمر، با فرم اركسترال كوچكش با همان درجه شور و عظمت به‌خوبي به‌سامان رسانده است. اما در مقایسه موسيقي نورث و زيمر، به گمانم كار زيمر، تاثيرگذارتر و مدرن‌تر است.  آهنگ‌سازي زيمر بر فيلم‌هاي، رمز داوينچي و شياطین و فرشتگان، هردو ساخته ران هاوارد، رنگ و بوي  ميني‌ماليستي دارند. به ويژه قطعات موسيقي فيلم شياطین و فرشتگان. البته كه اين ساختارها را مي‌توان در كارهاي قبلي‌ زیمر را هم جستجو كرد. به عنوان مثال از موسيقي فيلم باران سياه گرفته تا همين موسيقي تازه‌اش. موسيقي فیلم هایش، اركسترال كوچك، موتيو‌هاي كوتاه، موجز و پر معنا را به‌راحتي دريافت. اما در آخرين كارهايش مي‌توان به فيلم شرلوك هملز نگاه كرد. به ويژه، در سكانس درگيري در كشتي سازي كه حدود چهار دقيقه به طول مي‌كشد، موسيقي پرضربش، هم آهنگي با سازهاي زهي که همچون پركاشن‌ها، حركت مي كنند. رنگ آميزي تازه با پس زمينه‌هاي الكترونيك، محشر است. قدرت اين قطعه‌ها، گاه از انرژي فيلم جلو مي زند. اما موسيقي فيلم آغاز، همچون سبك سورئالستي‌ فيلمش، قطعه‌هايي موسيقي با فضاي ابستره كار شده است. اما براي بررسي فيلم و موسيقي‌اش، امكان درك كاركردهايش را نداريم چرا كه فيلم را نديده ام. اما موسيقي‌اش را که به‌طور مجرد  مي‌شنويم، درك موسيقي ميني‌ماليستي را معنا مي‌كند.

دو سال پيش، صنعت سينما، سال ششم، فروردين 1387 ، شماره 69 ، نظر  سنجي‌ي در باره به‌ترين آهنگ‌سازان فيلم در اين مجله به چاپ رسيد، كه اينجانب هم اظهار نظري كرده‌ام. بايد پنج آهنگ‌ساز و پنج موسيقي فيلم‌اش را انتخاب مي‌كردم. يكي از آن‌ها، هانس زيمر و موسيقي فيلمش، رمز داوينچي بود.

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1389ساعت 18:44  توسط سعيد كاشفي  | 

 جاده‌هاي مال‌رو

 دوست عزيزمان، آقاي فرزاد موتمن، دست‌كم بیست سال از آشنايي‌مان مي گذرد. سال‌هايي كه فرزاد فيلم‌هاي مستند مي‌ساخت و من هم صدابرداري‌هايش را انجام مي‌دادم. همكاري در سه فيلم که موسيقي فيلم يكي از كارهايش را هم ساختم. همان اول كه همكار شديم،  علاقه به نقد و بررسي سينما روشن بود. چون در صحنه فيلم‌ها با هر فرصتي كه پيش ميامد، در باره سينما، بحث مي‌كرديم. بعد كه كار فيلم تمام مي‌شد، شروع كرديم به معاشرت و رفت و آمد و فيلم ديدن و نقد و بررسي آنها. فرزاد همان موقع علاقمند به كارهاي ژان لوك گودار بود. نه فقط گدار كه فورد، هيچكاك، كاپرا، اسكورسيسي و انتونيوني و فليني و به ويژه سينماي مستقل را دوست مي‌داشت. البته كه، اطلاعات بسياري در باره  فيلم‌هاي‌شان را داشت. آن‌قدري كه بيشتر فيلم‌هايش را جمع‌آوري كرده بود. آدم روشني بود و دمكرات. به‌همين خاطر، گفت و‌گوها، گرم و شیرین می شد. آرزوی او ساخت يك فيلم سينمايي بود. هرچند با ديدن فيلم‌هاي مستند او، به راحتي مي‌توان آينده خوبي  را  براي او ترسيم كرد. . . . . . . و فرزاد موتمن، وارد دنياي حرفه‌اي سينما شد. با اولين فيلمش، شب‌هاي روشن، توانست، امتياز خوبي بدست بياورد. دست‌كم، استقبال منتقدان ايراني. در اين فيلم رگه‌هايي از ژانر نوار به‌چشم مي‌خورد. و خوشحال شديم.

حالا موتمن پس از ساخت چند فيلم موفق و چند فيلم ناموفق، رسيد به فيلم پوپك و مش‌ماشالله، كه علاقمندي اش به ژانر نوار، تبدیل به ساخت فيلم كمدي ایرانی شد.حالا اين سريال نان و ريحون روي آنتن است.  فرزاد موتمن با يك قصه كمدي موقعيت آن هم از نوع مل بروكسي و نه از نوع وودي آلني‌اش، در حد رسانه ای که با قواعد و ضوابط و شلختگي و بدون برنامه ريزي‌هاي شان، كار مي‌كند. موتمن اين سريال را کمی تا اندازه ای گرم و تازه و نو از كار درآورده. چرا كه توانسته خط قرمز‌هاي كاذب را كنار گذاشته و سيماي‌مان هم با اين سريال اندكي تعامل كرده . به همين خاطر موتمن براحتي توانسته ايده‌هايش را اجرا كند. اما جدي‌تر كه نگاه مي كنم، اين سريال را چيزهاي مهم را در برندارد. اگر كمدي است بايد بزن‌بكوب داشته باشد، كه ندارد. اگر كمدي ست چرا ريتمش كند حركت مي كند. چرا شخصيت‌هاي اين سريال آرام و موقراند. پس كمدي نيست. اينها از شخصيت خود موتمن است كه آدم آرام  و موقري‌ست، از این رو علاقمند به سینمای کمدی نیست. او فقط فيلم مي‌سازد و بلدي اين كار را هم مي‌داند.  اما چگونه فرزاد موتمن، از علاقه‌اش به ژان لوك گدار به سينماي كمدي ايراني (؟) رسيده. جوابش را اين طور عرض مي كنم كه،  فيلم‌سازان ايرانی که اعتباری در جشنواره های جهانی داشتند، امروز به‌اجبار وارد چرخه اقتصاد و مميزي وارد شدند كه در انتها، به سينماي كمدي سخيف و سطحي ( بدنه‌اي؟ ) تعغير شكل يافته اند. به‌همين خاطر  سينماي مان در جاده‌هاي مال‌رو حرکت می کنند. یکی از آنها فرزاد موتمن است.

+ نوشته شده در  یکم شهریور 1389ساعت 18:52  توسط سعيد كاشفي  |